![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستان عزیز خسته نباشید امیدوارم که تا اینجا از داستان خوشتون اومده باشه حالا میرسیم به قسمت ۴۳ که قسمت آخر داستانه همونجور که گفتم امیدوارم که اشک هاتونو نگه داشته باشید برای این قسمت آخر این شما و این قسمت آخر داستان امیدوارم که خوشتون بیاد منتظر نظراتتون در مورد این داستان هستم بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم............ زنگ ميزدم هيشكي جواب نميداد..............با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن............. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 14:37 توسط کاتب |
|
|
زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره كرد ...............صدايي از اونطرف خط گفت : سلام بابا احمد................
نازنين بود .............. گفتم : سلام عزيزدلم..............خوبي ؟ ............چي ميگي؟............ گفت : سلام همسرم ........... سلام عزيزم.............سلام بابا احمد.......... گفتم : چي داري ميگي بابا احمد كيه ؟......... آروم و مغرور گفت : تويي.......... عزيزم................ پرسيدم : من؟.............. پاسخ داد : آره تو...............بعد با لحني سرشار از شور و هيجان گفت : احمد تو بزودي بابا ميشي............... يه لحظه مثل آدماي منگ شروع كردم با خودم حرف زدن......من دارم بابا ميشم............من دارم بابا ميشم...............من دارم بابا ميشم.......... يه مرتبه داد كشيدم ..........من دارم بابا ميشم................من دارم بابا ميشم.....................نازنين ................نازنين من ........ يعني ؟ ........... يعني من ؟ ........... نازنين از اونطرف خط گفت : آره عزيزم............من امروز آزمايشگاه بودم و دكتر گفت تا هفت ماه ديگه ما صاحب يه كوچولوي ناز نازي ميشيم....................... نميدونستم چي بگم زبونم بند اومده بود......................نازنين ادامه داد ................. ما تا ده روز ديگه هردومون ميايم .............. تا براي هميشه كنار تو باشيم.................. و بعد پرسيد : خوشحال نيستي...............در حاليكه در پوست خودم نمي گنجيدم گفتم : اين بهترين روز زندگي من و بهترين خبري بود كه ميتونستم بشنوم ............... گفت : ناراحت نشدي؟..................... گفتم : چرا بايد ناراحت بشم.................... گفت : با خودم فكر كردم ممكنه دست پات رو ببنديم.............. گفتم : نه عزيزم................اين يه خبر فوق العاده بود.................. راستي امتحانات چي شد ؟.......... گفت : امروز آخريش رو دادم .............. بابا براي روز دوم تير ماه بليط گرفته.............. و من دارم كارام رو ميكنم كه هرچه زودتر خودمو به تو برسونم....................دلم برات يه ذره شده..................... گفتم : منم همينطور.................... گفت : راستي ما فردا ميخوايم بريم شمال ........واسه اين بهت زنگ زدم كه دلت شور نزنه................. وضع خطوط تو شمال خوب نبود و امكان برقراري ارتباط با خارج از كشور بسيار سخت ........................ واسه همين وقتي نازنين به شمال ميرفت ، تا زماني كه اونجا بود ارتباطمون قطع ميشد............. گفتم : حالا چند روزه ميرين ؟ گفت سه چهار روزه...............جات خيلي خاليه.............. همه هستن ............همهّ ........ همه............. گفتم دوستان به جاي ما ................. گفتم : با كيا ميايي اينجا ؟ خنده اي كرد و گفت : همه خانواده من و تو............ضمناُ سپيده و ليلا و داريوش هم ميان..................سعيد هم گفته ممكن بياد .......الان مشغول بازي تو يه فيلمه .........اگه تموم بشه اونم مياد................ خنديدم و گفتم : پس لشگر كشي دارين ؟.............. غش غش خنديد و گفت: نه عزيز دلم.................عروس كشونه ...................... جواب دادم : البته ........البته................... بعد از كمي خنده و شوخي گفت : اين همه آدم رو كجا ميخواي جا بدي ؟ گفتم خودمون كه تو خونه جا ميشيم ..............سپيده و ليلا و داريوش سعيد رو هم ..............اگه البته اومد ميفرستيم خونه سحر .............. بعد از تلفن تو با هاش تماس ميگيرم و خبرش ميكنم.................. نازنين پرسيد : مزاحمش نيستيم .......................... گفتم : نه عزيزم ........................دندش نرم ميخواست با ما رفيق نشه.................... روابط ما بعد از او باري كه باهم حرف زده بوديم صميمانه و گرم ...................و البته منطقي شده بود.......................جالب بود سحر از اون تاريخ كاملا عوض شده بود .............به هيچ عنوان ، هيچ شباهتي به اون دختر مغرور ، خودخواه و از خود راضي قبلي نداشت.................... بهر صورت بعد از كلي راز و نياز عاشقانه و حرف زدن از اين در و ... اون در.................خدا حافظي كرديم و قرار شد وقتي نازنين از شمال برگشت دوباره همه چيز رو با هم هماهنگ كنيم................... من بلا فاصله با سحر تماس گرفتم و كل ماجرا را براش شرح دادم ......... گفت خونه من در بست در اختيار شماست......................حتي اگه لازم باشه............. و براي اينكه بچه ها راحت باشن من ميتونم به خونه آن شري برم................آن شري دوست مشترك فرانسوي ما بود . كه در حقيقت همشاگردي من بود و از طريق من با سحر هم دوستي محكمي برقرار كرده بود ................... گفتم : نه لازم نيست .................خونه تو كه بزرگه .................. گفت : نه از اون جهت مشكلي نيست.....................من براي راحتي بچه ها گفتم..................... پاسخ دادم : نه بچه ها هم راحتن.......................فقط بايد يه قرار بزاريم يه روز بريم يه ذره خريد كنيم ...................كه ميان خونه خالي نباشه............ گفت : حتما................. هر موقع خواستي بگو برنامه ريزي ميكنيم............ بعد در حاليكه دل تو دلم نبود....................بهش گفتم : ببين يه خبري ميخوام بهت بدم كه هنوز جز من و نازنين هيشكي از اون با خبر نيست.................. گفت : خب بگو .................. بعد از كمي منومن گفتم : من دارم بابا ميشم....................... جيغ بلندي از خوشحالي كشيد و گفت : نه........................ تو رو خدا راست ميگي ؟ گفتم :: اره اله سحر..................چيه تو هم كه مثل سپيده اينا لاي در موندي گفت : جان من ....تو رو خدا؟.................. پاسخ دادم : آره الان نازنين بهم خبر داد................... گفت : نازنين كجاست الان..................... جواب دادم : خب معلومه خونه .................... با عجله گفت : خداحافظ................. پرسيدم : چي شد؟........................ گفت : ميخوام بهش زنگ بزنم و اولين كسي باشم كه بهش تبريك بگم........................ خداحافظ .......................... تلفن رو قطع كرد ......................... گفتم : آدم نميتونه سر از كار شما زن ها در بياره.................صداي بوق ممتد تلفن كه نشانه پايان مكالمه بو منو وادار كرد گوشي رو رو زمين بذارم. تو آسمونا بودم........................فقط ده روزه ديگه..................فقط ده روز................ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 2:35 توسط کاتب |
|
|
روز ها يكي بعد از ديگري ميومدن و ميرفتن...........من و نازنين دل خوش به گذشت زمان و رسيدن موعد با هم بودن ، شديدا تلاش ميكرديم تا به موفقيت هاي مورد نظرمون دست پيدا كنيم.............
تنها مرحم دل عاشق ما گفتگوهاي تلفني هر شب بود و اومدن اون به پاريس در تعطيلاتي مثل عيد و تابستان .......... من تصميم گرفته بودم تا اونجا كه ممكنه ، به ايران سفر نكنم ................،تا بتونم بيشتر به درسام بپردازم............ بالاخره نوروز سال پنجاه و هفت از راه رسيد و اينبار با اصرار مامان قرار شد من به تهران بيايم ..............يكسال و نيم بود كه من رفته بودم و اين اولين بار بود كه به ايران بر ميگشتم.............. مطابق معمول ديد و بازديدها ، گرم و صميمي ، مثل گذشته به راه بود............ بخصوص كه من هم مدتي نبودم ...................بيشتر وقتمون توي اين مدت ، به مهموني بازي گذشت............ نازنين تو امتحانات معرفي نمرات خوبي كسب كرده بود و همه مطمئن بودن كه اون ، با معدل خيلي خوب قبول خواهد شد........... نازنين من..... علاوه بر دروسش ، زبان فرانسه رو هم در يكي از موسسات زبان به خوبي ياد گرفته بود و در طول مدتي كه من در ايران بودم مرتب با من به زبان فرانسه حرف ميزد ..... خودش رو كاملا آماده كرده بود كه تا پايان خرداد ماه و پس از اتمام امتحانات نهايي به فرانسه بياد و در كنار همه زندگي سعادتمند خودمون رو شروع كنيم................. همه چيز بر وفق مراد بود ................... آخرين شبي كه من در ايران بودم . وقتي از مهموني به خونه دايي اينا برگشتيم..........به اتاقمون كه خاطرات زيادي ازش داشتيم ، رفتيم و پس از حمام به رختخواب رفتيم تا بخوابيم............. نازنين من رو در آغوش كشيد . گفت : عزيز دلم ،.......... همسرم............. گفتم : چيه نازنين من .............. خنده اي كرد و گفت : ميخوام امشب .................. و لباشو روي لبام گذاشت و من رو بوسيد.................و من هم اورا ميبوسيدم................در هم پيچيده شده بوديم و بعد از دوسال كه با هم ازدواج كرده بوديم بالاخره اونشب زن و شوهر شديم.................. ما ديگه كاملا در هم گره خورده بوديم.................. صبح كه از خواب بيدار شدم . ديدم همچنان نازنين تو بغل من و تو خواب شيريني غرقه ............ آروم شروع كردم با موهاي مشكي و بلندش بازي كردن.............. چشماش رو لحظه اي باز كرد و نگاهي به من انداخت و دوباره خودش رو تو بغلم جابجا كرد و محكم به من چسبوند.............. نيم ساعتي در همين حالت بدون اينكه حرفي با هم بزنيم قرار داشتيم. بالاخره صداي زن دايي كه مارو صدا ميزد ، ناچارمون كرد از هم جدا شيم . از تو رختخواب بلند شديم من براي استحمام به حمام رفتم و نازنين پايين رفت تا ببين زندايي چيكار داره . من دوش آبگرمي گرفتم و بعد از پوشيدن لباس خودم رو به پايين رسوندم ............... ميز صبحانه آماده بود . نازنين گفت : عزيزم تو صبحونتو بخور تا من برم يه دوش بگيرم و بيام........... گفتم : نه عزيزم صبر ميكنم تا بيايي............ هرچه اصرار كرد قبول نكردم. واونقدر صبر كردم تا اون در حاليكه خودش رو تو حوله پيچيده بود اومد و سر ميز كنارم نشست........... بعد از صبحانه براي ديدن سپيده و ليلا به خونه ليلا رفتيم............ و تا ساعت دونيم اونجا بوديم و نهار رو با هم خورديم بعد همه دسته جمعي به خونه ما رفتيم ....دايي اينا و خاله ها همه خونه ما جمع بودن و منتظر رسيدن ما ................ زمان زيادي نداشتم بايد آماده ميشدم و به فرودگاه ميرفتم............. يك ساعتي طول كشيد تا مامان چمدونهاي منو كه پر از چيزهايي كه خودش تهيه كرده بود ، بست............. بالاخره وقت رفتن رسيده بود..........و باز چهره غمگين نازنين در حاليكه سعي ميكرد خودش رو كنترل كنه . من رو منقلب كرد . بغلش كردم و گفتم عزيزم ..............عشق من ................فقط دو ماه و نيم ديگه...........فقط دوماه و نيم.............. ماشين ها پر و پيمون به طرف فرودگاه را افتاد ............ توي فرودگاه . درست زماني كه بايد ميرفتم ...............نازنين ناگهان شديدا زد زير گريه................ و با حالتي كه تا حالا سابقه نداشت شروع به اشگ ريختن كرد...............بيشتر از هرچيز ديگري تعجب كرده بودم ...............اون نه تنها تو اين مدت دوري من رو خيلي محكم و استوار تحمل كرده بود ، بلكه من رو هم به اينكار واداشته بود........... پس حالا براي چي اينقدر بيتابي ميكرد....................... به گوشه اي خلوت بردمدش و در حاليكه گونه هاش رو ميبوسيدم.......... گفتم عزيزم ديگه تموم شد..... چيزي نمونده تا چشم به هم بزنيم اينم گذشته.............. در حاليكه بشدت گريه ميكرد .............. گفت : احمد ميترسم......نميدونم چرا ........و از چي ؟............ اما ميترسم.......... باز دلداريش دادم و گفتم : محكم باش .............. اون كمي آرام شد . با هم به طرف مامان اينا رفتم و نازنين رو به مامان سپردم مامان اونو تو بغل گرفت و به خودش چسبوند.............. من در حليكه بشدت دلم گرفته بود ، پس از خداحافظي با همه ، به طرف جايگاه خروجي رفتم ................... جرات نميكردم پشت سرم رو نگاه كنم....................نمي تونستم اندوه بزرگي رو كه تو چهره نازنين وجود داشت تحمل كنم............... سوار هواپيما شدم و در حاليكه آخرين نگاه هاي نازنين رو حتي از پشت ديواره هاي فلزي هواپيما كه منو بدرقه ميكرد حس ميكردم ...... در دل آسمون آبي بهار هزارو سيصدو پنجاه و هفت .......خودم رو به دست سرنوشت سپردم ............ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 2:26 توسط کاتب |
|
|
قبل از شروع داستان سلام امروز تولد عشق منه میدونم که اصلا اینجا نمیاد و سر نمیزنه ولی همینجا تولدشو تبریک میگم امیدوارم که سالهای سال زنده و سر بلند باشه
به خودم مسلط شدم و با لبخندي كه خيلي هم از سر رضايت نبود جواب سلامش رو دادم...............توي اين موقعيت اين يكي رو كم داشتم.............خيلي آروم و مودبانه گفت : سوار شو........... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:19 توسط کاتب |
|
|
همه چيز به خوبي پيش ميرفت . من توي كالج شروع به فراگيري زبان فرانسه كردم . هرچي ياد ميگرفتم بلافاصله به نازنين هم ياد ميدادم.
بيست و هشتم شهريور فرا رسيد و بابا نازنين ناچار بودن به ايران برگردند................ و اين ، يكي از سخت ترين روزهاي زندگي من و نازنين بود.......... هردو بي اختيار تو فرودگاه اشگ ميريختيم.......چاره اي نبود با يد ميرفتن...چند بار بلندگوي سالن فرودگاه اونا رو براي سوار شدن به هواپيما صدا زد ...................بالاخره بابا مهربانانه دست اونو گرفت و به طرف گيت مخصوص هدايت كرد. نازنين در حاليكه هنوز گريه ميكرد سرش رو به سينه بابا تكيه داده بود و با اون ميرفت................ من تا آخرين لحظه اونا رو با نگاه دنبال كردم..........و چند لحظه اي به گيت خالي ........كه ديگه هيچ مسافري از اون عبور نميكرد خيره ، نگاه كردم....... با دستمالي كه داشتم اشگ هامو پاك كردم.............حس ميكردم........... يه گوشه از قلبم خالي شده ........شديدا اين خلاٍُ اذيتم ميكرد.......... چاره اي نبود.....................بايد تحمل ميكردم.................اونجا موندنم ديگه فايده اي نداشت ، پس تصميم گرفتم به خونه برگردم...........از سالن فرودگاه خارج شدم و خودم رو به محوطه بيروني اون رسوندم.................... نسيم خنكي كه بوي پاييز رو در خودش داشت صورتم رو نوازش كرد................تصميم عوض شد . در حاشيه خيابان خروجي فرودگاه شروع كردم به قدم زدن.............اصلا متوجه دور و بر خودم نبودم............قدم ميزدم و با افكاري كه توي ذهنم بالا پايين ميشدن كلنجار ميرفتم...........دو سال ............من و نازنين بايد دو سال اين جدايي سخت رو تحمل كنيم..............فكرش هم اذيتم ميكرد............................. عكس نازنين رو از جيبم در آوردم و بهش نگاه كردم...........زيبا بود ...........واقعا زيبا بود......................اما اين دليل عشق مفرط من به اون نبود......................پاكي ....... بي آلايشي ............ و معصوميت اون................ من رو هر روز دلبسته تر از گذشته به اون ميكرد....................... نازنين من خيلي واقع بينانه به زندگي نگاه ميكرد........اون رنج و مشقت اين دوري ديوانه كننده را به جون خريده بود............چرا كه نميخواست سدي در مقابل پيشرفت من باشه.............. اون ميدونست من عاشق كارم هستم .............و ميدونست من براي پيشرفت در كارم بايد اين بورس رو ميپذيرفتم..................... نازنين با اينكه رنج ، كشنده دوري از من رو ، در اون يكسال و نيم با گوشت و پوست و استخوان لمس كرده بود .............باز پذيرفت ............ و نه تنها پذيرفت بلكه من رو هم متقاعد كرد كه به اين مسئله تن بدم................ تا به موفقيتي كه مورد نظر هردوي ما بود دست پيدا كنيم......... خب حالا چه ميخواستيم ........... و چه نميخواستيم......... پا توي اين مسير گذاشته بوديم.............. و من عادت نداشتم راهي رو كه شروع كردم نيمه كاره رها كنم.........يا خوب به انجام نرسونمش.......... پس به همين خاطر تصميمي با خودم گرفتم..........من بايد اين جا فقط به هدفم فكر كنم............. و اون...............تنها و تنها كسب موفقيت درتحصيل بود................من قرار بود تا چند روز ديگر در رشته كار گرداني شروع به تحصيل بكنم............با خودم فكر كردم يك كارگردان خوب بايد روانشاس و جامعه شناس خوبي هم باشه............. پس تصميم گرفتم به جاي به بطالت گذروندن زمان در يكي از اين دو رشته هم..........بصورت همزمان شروع به تحصيل كنم............ بايد با بهروز مشورت ميكردم.........و از او راهنمايي مي گرفتم...............من در زيبا ترين شهر اروپا ، پاريس .........با خودم عهد بستم.........دست از هرگونه وقت گذراني بي خود بردارم............و همه زمان مفيد موجود رو به كسب موفقيت تحصيلي اختصاص بدم.................. اين فكر شور عجيبي در دلم ايجاد كرده بود.................. نازنين با اينكه كنارم نبود اما به من انرژي ميداد..........حس ميكردم اون داره كنارم قدم ميزنه .......... ومن رو به خاطر اين انديشه با لبخندي بهشتي مورد تشويق قرار ميده............از اين حس لبخند رضايتي بر روي لبهاي من نقش بست............ نميدونم چقدر راه رفته .......................و الان كجا بودم..................... بوق ماشيني منو به خودم آورد.................. صدايي زنانه به زبان فارسي از داخل ماشين به گوشم خورد كه منو صدا ميزد................ به طرف صدا برگشتم...............يه ماشين پورشه قرمز رنگ كه انگار همين الان از لاي زر ورق بازش كردن............. رو ديدم............. دوباره اسم خودم رو شنيدم...............صدا آشنا بود.............سرش رو از تو ماشين آورد بيرون .................خشگم زد..................باورم نميشد.................اون........................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:17 توسط کاتب |
|
|
بعد از ساعتها بحث و با اصرار نازنين و تاييد خانواده من ناچار شدم قبول كنم كه به پاريس برم و درسم رو شروع كنم.
دايي قول داد كه نازنين هر شب ميتونه هر چند ساعت كه بخواد تلفني با من حرف بزنه..................همينطور قرار شد تمامي تعطيلات يا من به ايران بيام و يا نازنين به ديدن من در فرانسه بياد. و بالاخره اينكه نازنين بلافاصله بعد از پايان امتحانات نهايي يعني خرداد سال ۵۷ براي زندگي به پاريس بياد. پس بايد مقدمات سفر رو آماده ميكردم . بعد از انجام هماهنگي هاي لازم و طي مراحل اداري ، پونزدهم مرداد ماه دوهزارو سيصدو پنجاه و پنج شاهنشاهي به اتفاق نازنين و بابا به طرف پاريس پرواز كرديم. ساعت چهار بعد از ظهر بود كه هواپيما در فرودگاه شارل دوگل پاريس به زمين نشست . در فرودگاه بهروز ، يكي از رفقام كه از طرف سازمان سال گذشته بورس گرفته و به پاريس اومده بود ، به استقبالمون اومد و مارو به هتلي كه رزرو كرده بود برد .و ...................و براي استراحتي كوتاه تنها گذاشت. بعد از استقرار تو هتل و يك استراحت دو ، سه ساعته بهروز دوباره به سراغمون اومد وبراي خوردن شام مارو به رستوراني تو منطقه شانزه ليزه برد.. خيابون شانزه ليزه با مراكز خريد بزرگ و شيكش .............، زير نور چراغهاي رنگارنگ ،............. زيبا و باشكوه ................ چشم هر بيننده رو نوازش ميكرد..................بعد از صرف شام تصميم گرفتيم كمي قدم بزنيم ................... پس .......... از رستوران خارج شديم و قدم زنان به طرف مراكز خريد رفتيم. ويترين فروشگاه ها ، نگاه عابرين رو ، با هر سليقه اي به سمت خودش ميكشيد . چشمم به يه عطر فروشي افتاد ...................... در حاليكه بابا و بهروز سر گرم گفتگو در مورد محله هاي مناسب براي تهيه خانه بمنظور استقرار من بودند .دست نازنين رو گرفتم و به داخل فروشگاه رفتيم. بوي عطر هاي محتلف فضاي داخل مغازه رو پر كرده بود............ آدم احساس ميكرد همه گلهاي معطر بهشتي رو اونجا جمع كردن . من و فرشته كوچيكم دست در دست هم به شيشه هاي ظريف و قشنگي كه مملو از مايعات معطر بود نگاه ميكرديم . فروشنده اي بسيار زيبا و مودب به سمت ما اومد و به فرانسوي از ما پرسيد : كمكي ميتونه به ما بكنه ....... با چند كلمه اي دست و پا شيكسته حاليش كردم ، براي نازنينم يه هديه خوب ميخوام. ما رو به سمتي برد و شروع كرد به ارائه انواع مناسب عطر ، بالاخره نازنين يكيش رو انتخاب كرد و خريديم و فروشنده با سليقه تمام بسته بنديش كرد و به من داد. من با يك پوزيسيون رمانتيك به طرف نازنين برگشتم و در حاليكه به حالت زانو زده در اومده بودم......... اون بسته رو به نازنين تقديم كردم.............فروشنده كه خانمي بيست يكي دو ساله بود . از اين كار من خيلي خوشش اومد و يه شاخه گل سرخ به من داد تا همراه هديه به نازنين بدم............نازنين در حاليكه خنده اي شيرين روي لب داشت به من نزديك شد و گونه من رو بوسيد و گفت : احمد ازت ممنونم ............. خيلي دوستت دارم . من هم بوسهُ كوتاهي از لباش گرفتم ................ و گفتم : تو همه هستي من هستي ..............همه هستي من........ از مغازه زديم بيرون. بابا اينا اونقدر غرق بحث بودن كه متوجه غيبت ما نشده و همينجور قدم زنان راه خودشون رو ادامه داده بودن. خودمون رو به اونا رسونديم و پس از ساعتي به هتل رفتيم. بايد استراحت ميكرديم ............. چون فردا براي ديدن دوسه تا خونه كه بهروز در نظر گرفته بود ميرفتيم. .......... با توجه به اينكه قرار بود نازنين در تعطيلات پيش من بياد و از طرفي دايي اينا و بابا ايناهم به اونجا رفت وآمد ميكردند. بايد ويلايي سه خوابه تهيه ميكرديم. اينكار ظرف دو روز و خيلي سريع انجام شد من بايد در دانشكده هنر هاي دراماتيك پاريس وابسته به دانشگاه سوربون آغاز به تحصيل ميكردم. البته قبل از اون بايد به كالجي ميرفتم و زبان فرانسه رو كامل ياد ميگرفتم . هر دوي اينها در جنوب غربي پاريس واقع شده بود . در شهركي نزديك كه تنها دوازده دقيقه تا دانشكده فاصله داشت ويلايي زيبا و بزرگ اجاره كرديم كه مبله بود ..................همانروز و پس از تنظيم اسناد اجاره ، ما به اون خونه نقل مكان كرديم . بابا بلافاصه دست بكار شد و سر و ساماني به باغچه كوچك اون داد . من و نازنين هم براي كشف مراكز خريد و مكان هاي مختلف از ويلا خارج شديم و به گشت و گذار پرداختيم......... حدود يه ربع راه رفته بوديم . كه به يه محوطه بسيار زيبا رسيديم . كه با شمشاد هايي بلند لابرنت ساخته بودند. ما داخل لابرينت شديم و كمي قدم زديم . در راهرو هاي مختلف اون نيمكت هايي براي نشستن قرارداده شده بود............... ما روي يكي از اونها نشستيم و من سر نازنين رو تو بغلم گرفتم. ............... هيچكدوم هيچي نمي گفتيم . اما همين سكوت ،دنيا .............. دنيا ......حرف در خودش داشت.................... نازنين لحظه اي سرش رو بالا آورد و مستقيم تو چشماي من نگاه كرد...............بعد از چند لحظه چشماش رو بست و من لبهام روي لبهاي گرمش گذاشتم................. ما وسط خود خود بهشت بوديم. و در فضاي رويايي اون در حال پرواز عشق.................. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:16 توسط کاتب |
|
|
حسابي فكرم رو مشغول كردهبود . در حالت طبيعي و عادي اين يه موقعيت فوق العاده بود . اما در وضعيتي كه منداشتم .......نه ....نه ......اصلا . من نميتونستم دل از نازنين بكنم و به فرانسهبرم . تو دلم غوغايي به پا بود و اين رو ميشد از چهره ام خوند .
به خونه دايياينا رسيدم..... نازنين كه صداي ماشين رو شنيده بود....فوري درو باز كرد و اومدبيرون . داشتم از ماشين پياده ميشدم كه خودش رو به من رسوند و گفت : سلام عزيزدلم........دست من رو گرفت تو دستاش و ادامه داد : خسته نباشي...............وبدنبال اون خنده اي ناز و شيرين ............. و باز گفت : چه لذتي داره آدم هروزبياد به استقبال مردش كه خسته از سر كار بر ميگرده........ بعد يه ماچ سريع از لپمكرد............ دستش رو تو دستم آروم فشردم و اونا بالا آوردم وبوسيدم........... تازه متوجه اندوهي كه توي دل من نشسته بودشد..........سراسيمه گفت : چي شده عزيزم؟............... گفتم : چيز مهمينيست............ لحظه اي تو چشماي من نگاه كرد و گفت : اما چشمات يه چيز ديگهميگه .............. گفتم : نه ...........خيلي مهم نيست ........... پرسيد :مربوط به كارتّّه جواب دادم : اره عزيزم.............. حالا بريم تو برات تعريفميكنم............ گفت : باشه ........ در ماشين رو بستم ودر حاليكه نازنين دستمن رو محكم تو دستش گرفت بود با هم داخل خونه شديم......... تو خونه اون به طرفاشپزخونه رفت و من هم براي پوشيدن يه لباس راحت و آبي به سر و صورت زدن به اتاقمونرفتم...........وقتي بر گشتم ......ميز نهار چيده شده بود ................بدون اينكه سوالي بكنه براي هردومون توي يه بشقاب غذا كشيدو كنار دست من نشست ...............و من رو دعوت به خوردن كرد........اون بعد از اينكه متوجه شد مندرست غذا نمي خورم با دست چونه من رو گرفت و صورت من رو به طرف خودش بر گردوند گفت : احمد................هر چي باشه مهم نيست................. غذا تو بخور ................به خاطر من ......................بعد از ناهار باهم در موردش حرفميزنيم و حلش ميكنيم....................من مطمئن هستم ما دوتا با هم ......بزرگترين مشكلات رو هم از سر راه بر ميداريم............بعد قاشقش رو پر كردو جلوي دهن من گرفت ..........و با چشماش ازم خواست بخورم .........دهنم رو بازكردم و اون غذا رو دهن من گذاشت......... و قاشق بعدي...............برق چشماي قشنگو مصممش يه لحظه همه ناراحتي هارو از دلم پاك كرد..... با خودم گفتم : حق بانازنين.............. ما راه حلي براش پيدا ميكنيم. لبخندي زدم و متعاقب اون بوسهاي به دستاي نازنين ..............صداي قهقهه شاد و معصومانه نازنين فضاي خونه روپر كرد.........و من سر مست از داشتن فرشته اي مثل اون..... كنارم فكر و خيال رو ازذهنم دور كردم...... ناهار رو خورديم و بعد از جمع جور كردن بساط ناهار به اتاقخودمون رفتيم . روي تخت خواب دراز كشيديم و نازنين در حاليكه سرش رو روي سينمگذاشته بود گفت : خب همسر عزيزم حالا بگو چي شده...... سير تا پياز ماجرا روبراش تعريف كردم كمي غصه دار شد .......... اما گفت : من فكر ميكنم ما بايد برايتصميم گيري از ديگران هم كمك و مشورت بگيريم.........درست اين زندگي ماست . امابزرگتر ها ، هم تجربه بيشتري از ما دارند و هم خير و صلاح ما روميخوان.......... من گفتم اما نازنين من ...........من تصميم خودم رو گرفتم .....من تو رو تنها نميذارم و برم.............. نازنين با بوسه اي گرم حرف منرو قطع كرد..............و نذاشت ادامه بدم............بعد از دقايقي سرش رو دمگوشم برد و گفت : تو ميدوني من براي بدست آوردنت چقدر خون دل خوردم..............پس مطمئن باش به اين راحتي از دستت نميدم.........اما ما بايد عاقلانه و منطقيتصميم بگيريم ........اجازه بده من بابا اينا رو خبر كنم و با اونها هم مشورت بكنيمبعد خودمون تصميم ميگيريم و دوباره لبهاي گرم و شيرنش رو روي لبهام گذاشت ............و من رو در فضايي لايتناهي كه مملو از حس زيباي عشق بود غرقكرد.............چشمام رو بسته بودم و توي اون حس شنا ميكردم بي وزن ....بي وزن .................. كم كم خواب به من مسلط شد و ديگه چيزينفهميدم........... با جيغ و داد ليلا و سپيده كه پشت در اتاق اومده بودن ازخواب بيدار شدم........نازنين كنارم نبود . در همين لحظه صداي نازنين هم به صداياون دو تا اضافه شد كه ميگفت : تو رو خدا اذيتش نكنين الان من خودم صداشميكنم.......بلند شدم و خودم رو به پشت در رسوندمو درو باز كردم . در رو هولدادن و اومدن تو با خنده گفتم : باز شما دوتا بچه گربه لاي در كير كردين ونگ .....وونگتون رفته هوا ؟................ در يه لحظه سپيده و ليلا يه نيگاهي بههم كردن و ناگهان هر كدوم يكي از گوشهاي منو رو گرفتن و گفتن : باز تو ويز ويز كرديمگس بيباك........... و شروع كردن به پيچوندن گوشام.........نازنين در حاليكه ازخنده ريسه رفته بود گفت: تورو خدا.....به خاطر من.....اشتباه كرد........سپيده گفت : نازنين جونم.....ما خيلي دوستت داريم اما اين خيلي روش زياد شده .....ما بايد يهگوشمالي حسابي بهش بديم .....وباز يه دور ديگه گوش من روپيچوندن.............. ليلا گفت : بايد حسابي از ما معذرت خواهي كنه تا شايدبخشيديمش. نازنين گفت : آبجي ليلا من معذرت ميخوام........... سپيده گفت : نهعزيزم خود ش بايد اينكار رو بكنه...........در همين حال غش غش ميخنديدين ....... نازنين گفت : عزيزم ظاهرا ايندفعه منم كاري برات بكنم.........بايدمعذرت خواهي كني......... ديدم چاره اي نيست گفتم : بسيار خب من از هردوي شماملكه هاي زيبايي عذر خواهي ميكنم........ ليلا گفت نشنيدم چي گفتي بلند تربگو..............و گوشم رو چلوند. باز تكرار كردم من از هردوي شما ملكه هايزيبايي عذر خواهي ميكنم........ اينبار سپيده گفت : يعني گوش ما عيب داره يا اينآقا زاده هنوز چيزي نگفته ؟................. ليلا گفت : نه من يه وز و وزيشنيدم .............فكر ميكنم يه كمي بايد ولو مش رو ببريم بالا .... و اينباردوتايي يه تاب ديگه به گوشهاي منه بيچاره دادن و گفتن ...............شما چيزيفرمودين ؟ فريادي كشيدم و گفتم : بابا مع......ذ........رت..........مي ........خوام. هردو با هم گفتن : آهان حالا شنيديم.......... و گوش من رو ول كردن ........... من فوري گوشامو گرفتم تو دستم و ادامه دادم ملكه هاي بچه گربه هاي ونگونگو .................. تا اين حرف زدم .......با لنگ دمپايي هايي كه پاشون بودافتادن به جونمو خلاصه حسابي به خدمتم رسيدن............ هرچي هم از نازنين خواهش وتمنا كه به دادم برسه ميخنديد و ميگفت : نه ديگه .....واقعا حقته .............خلاصه يه يه ربعي وقت به همين شوخي و خنده و البته كتك خوردن من گذشتتا عليا مخدره ها رضايت دادن كه من به اندازه كافي تنبيه شدم........پس همه با همبه طبقه پايين رفتيم............................ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:14 توسط کاتب |
|
|
براي انجام كار هاي استخدام مدركم رو به قسمت نار گزيني دادم . اونها قبلا همه چيز رو آماده كرده بودند.به هميندليل خيلي زود ابلاغ من به عنوان تهيه كننده راديو بهم داده شد. اما در مورد حضوردر دانشكده گفتند ، دستورالعمل جديدي اومده كه بايد تا يك هفته صبر كنم.
راستشيكم دمق شدم.............داشتم فكر ميكردم نكنه به قولشون عمل نكن و من رو به عنوانسهميه سازماني وارد دانشكده نكن. بهر صورت چاره اي نبود بايد صبر ميكردم ............. مدتي از اين ماجرا گذشته بود . منم كه حالا بعنوان تهيه كننده دررايو مشغول به كار شده بودم . بطور مرتب در اداره حاضر و كارهايي كه بعهده امگذاشته ميشد انجام ميدادم. هرچند قبلا هم همينطور بود اما حالا رسمي تر شده بود. يه روز بچه هاي كار گزيني خبر دادند كه يه حكم برام اومده و بايد برم كارگزينيو ضمن دادن رسيد اونو تحويل بگيرم . به كار گزيني رفتم و بعد از امضاي دو تادفتر نامه اي رو به من تحويل دادند. با كنجكاوي در پاكت رو باز كردم.نامه از طرفرييس دفتر مهندس قطبي رييس سازمان راديو تلويزيون ماي ايران بود. تو نامه نوشتهشده بود. جناب آقاي احمد تهراني با توجه به فرمان اعليحضرت همايون شاهنشاه آريامهر مبني بر شناسايي جوانان مستعد ايران و اعزام آنان به كشور هاي صاحب دانش روزبمنظور بالا بردن سطح علمي و دانش فني كشور و توسعه و پيشرفت اين سرزمين كهن كه مهدتمدنهاي بزرگ بوده است . و با توجه به نياز هاي سازمان بدينوسيله به شما ابلاغميگردد كه از تاريخ اول مهر ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي بعنواندانشجوي بورسيه دولت شاهنشاهي ايران در دانشكده هنر هاي دراماتيك پاريس آغاز بهتحصيل خواهيد نمود بديهي است كليه امكانات مورد نياز شما از طريق دفتر سازمان درپاريس تدارك ديده شده است. رئيس دفتر رياست سازمان راديو تلويزيون ملي هيجدهم تير ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي باورم نميشد................سرم گيج افتاد ..............چند لحظه به ديوار تكيه دادم وواسادم.......................يعني چي..................در يك لحظه هزاران مسئله ازذهنم مثل برق و باد گذشت..........قاعدتا بايد خوشحالميشدم.................اما..................... نامه رو تو جيبم گذاشتم و بهمحل كارم برگشتم.............بچه ها دوره ام كردند كه ببينند چه خبر بوده .................. ظاهر نشون ميداد خبر خوبي ندارم .........................بچهها مرتب سوال ميكردند چي شد.......جريان نامه چي بود.....................بالاخرهنامه رو در آوردم و دادم دستشون.....................بعد از خوندن نامه هوراييكشيدن و من رو در بغل گرفتن و شروع كردن من رو بوسيدن و تبريك گفتن........منلبخندي بر لب داشتم .......اما تو دلم آشوب بود ............ داشتم اين به اونمعني ست كه من بايد از نازنينم دور بشم ........من هرگز چنين چيزي نميخواستم و بههيچ عنوان و به هيچ قيمت حاضر به چنين كاري نمي شدم............. هيچكس از درونمن و غوغايي كه به پا بود خبر نداشت اين ايده ال ترين خبري بود كه ميشد در سازمانبه كسي خبر داد. و يه دليل خوب براي هيجانزده شدن ....اما من بشدت دلم گرفتهبود........... خبر به سعت تو اداره پيده بود هر جا كه پام ميرسيد بچه ها دورهام ميكردند و تبريك ميگفتند.............. در طول زمان باقيمونده تا پايان وقتاداري با خودم فكر ميكردم اين خبر رو چه جوري به نازنين بدم.................نميدونستم عكس العمل اون چيه؟................ هنگامي كه از در سازمان زدم بيرونتصميم خودمو گرفته بودم ..........من اين بورس رو قبول نمي كردم حتي اگه به قيمتعدم حضورم در دانشكده سازمان تموم ميشد..........حتي اخراج از سازمان........ منتحت هيچ شرايطي حاظر به دور شدن از نازنين نبودم........اصلا احساس خوبي نسبت بهاين دوري و جدايي نداشتم........... با گرفتن اين تصميم پا رو روي پدال گاز ماشينگذاشتم و به طرف خونه دايي اينا حركت كردم......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:13 توسط کاتب |
|
|
در حاليكه از جاشون بلند شده بودن ، يكي يكي با من دست دادند و تبريك گفتن . رييس منطقه رو بين اونا شناختم اما بقيه رو نه.
هنوز براي من روشن نبود كه چه خبره ........البته حدس ميزدم بايد مربوط به فعاليت هاي من باشه........ بعضي وقتها كه از منطقه يا از استان بازرس ميومد آقاي مدير من رو به عنوان دانش اموز نمونه و فعال به اونها معرفي ميكرد....... به عبارت ساده تر بهشون پز ميداد ، اين رسم بود تو مدارس ، كه اگر دانش آموز نمونه يا اهل ورزش و هنري داشتن اونها رو در هنگام چنين مراسمي به رخ بازرسين و ميهمانان ميكشيدند. تو شيش و بش اين كه مسئله چيه ؟ بودم كه آقاي ضرغامي از در وارد شد و گفت : جناب مدير همه چيز آماده است قربان. آقاي ديو سالار روبه ميهمانان كرد و گفت : بفرمايين سالن اجتماعات . مدرسه سالن اجتماعات بزرگي داشت كه گذشته از برگزاري امتحانات براي برنامه ها و جشنها هم از اون استفاده مي شد. آقاي مدير به منم اشاره كرد كه با اونها به سالن برم.منم هم همين كارو كردم. سالن طبقه دوم ساختمون بزرگي بود كه زيرش سالن كشتي ، وزنه برداري و پينگ پنگ بود. مدرسه ما خيلي بزرگ بود به گونه اي كه به شوخي به اون دانشگاه ميگفتند . ما براي رسيدن به سالن بايد از كنار محوطه ورزشي مدرسه كه شامل سه زمين استاندارد واليبال سه زمين استاندارد بسكتبال و هشت نيمه زمين بسكتبال بود عبور ميكرديم. خيلي دقيق همه چيز رو از زير نگاه ميگذروندم . اين آخرين باري بود كه بعنوان دانش آموز در دبيرستان حاضر ميشدم . مدرسه اي كه شيش سال از عمرم رو پشت ميز و نيمكت هاي اون گذرونده بودم. . به سالن رسيديم از پله ها بالارفتيم تا به سالن اجتماعات برسيم . وقتي مقابل در رسيدم ديدم سالن پر از بچه ها ست . چه خبر بود . براي اولين بار بود كه جو سالن من رو گرفته بود . من بار ها و بارها توي اون برنامه اجرا كرده بودم . نه فقط در حضور بچه ها بلكه در برنامه هايي با حضور مسئولين و خانواده ها ........... هيچوقت اينطور جو سالن من رو نگرفته بود. نميدونستم چه مرگم شده . با اشاره آقاي مدير دنبال اونها تا صندليهاي رديف جلوي سالن رفتم و اين در حالي بود كه بچه ها بشدت دست ميزدند . همه با چشم و ابرو با من سلام عليك ميكردن و چيزي ميگفتن كه من متوجه نميشدم........با خودم ميگفتم اينا چي ميگن.....من چقدر خنگ شدم چرا منظور اينا رو متوجه نميشم........ به رديف جلو نه رسيديدم سر جام ميخكوب شدم نازنين ،سپيده ، بابا ، مامان ، دايي جان ، زندايي و داريوش همه اونجا بودن . درست رديف دوم صندلي ها . وقتي ما رسيديم همه به احترام آقاي مدير و مسئولين استان و منطقه از جاشون بلند شده بودند. در اين ميان بابا يه چشمك يواشكي به من زد ، در حاليكه اشگي كه تو چشماش جمع شده بود ، خود نمايي ميكرد. همه نشستند . در اين جور مواقع اين من بودم كه پشت تريبون قرار ميگرفتم و ضمن خوش آمد گويي علت برگزاري مراسم رو اعلام ميكردم اما اينبار به دليلي كه من از اون بيخبر بودم پازوكي دوستم كه گاهي به من در اجراي برنامه ها كمك ميكرد پشت ميكروفون رفت و از حضور همه در اين مراسم تشكر كرد و از آقاي مدير در خواست كرد كه پشت تريبون بره . آقاي مدير در ميان كف زدنهاي شديد حضار پشت تريبون قرار گرفت . پس از سلام از حضور مديركل آموزش و پرورش استان تهران و رييس ناحيه پنج كه دبيرستان ما يكي از مدارس اون ناحيه محسوب ميشد . شروع كرد به دادن گزارش در مورد تلاشهاي كادر متخصص دلسوز و زحمت كش دبيرستان و فعاليتهايي كه درطي سال گذشته تحصيلي در اون صورت گرفته و موفقيتهايي كه نصيب دانش اموزان و مدرسه گرديده بود . الحق كه زحمت زيادي كشيده بود . من واقعا افتخار ميكردم كه شيش سال بعنوان دانش آموز زير سايه چنين مردي درس خونده و رشد كرده بودم. مردي كه اندامي درشت و ظاهري خشن داشت . اما دلي سرشار از عاطفه و محبت و جوانمردي. داشتم به شخصيت ارزنده آقاي ديو سالار فكر ميكرم كه متوجه شدم داره من رو صدا ميكنه......يه لحظه به خودم اومدم آقاي مدير گفت . من از احمد ميخوام كه به روي سن بياد.......... داريوش كه درست پشت من روي صندلي نشسته بود يه سيخونك به من زد كه بلند شو ...... من از جام بلند شدم و در ميان تشويق شديد حضار كه لحظه اي قطع نميشد به طرف سن رفتم. و پس از بالا رفتن از پله ها به خودم رو به كنار آقاي مدير رسوندم جمعيت همچنان دست ميزد . بي اختيار و بون اينكه بدونم چه خبر اشگ تو چشمام حلقه زده بود. بالاخره بااشاره دست آقاي مدير دست زدن قطع شد. آقاي مدير دوباره شروع كرد به حرف زدن و گفت: ما امروز اينجا جمع شديم تا از دانش آموزي تقدير بكنيم كه در طول شش سال گذشته همواره باعث افتخار و سربلندي اين دبيرستان بوده و در حاليكه با دست به من اشاره ميكرد گفت : احمد تهراني...............باز همه شروع به كف زدن كردن ....من پاك شوكه شده بودم عرق تمام جونم رو گرفته بود صدايي نمي شنيدم ، بعد از لحظاتي كه نفهميدم چقدر بود به خودم كه اومدم ديدم مسئولين منطقه دارن از پله هاي سن بالا ميان......... وقتي كنار ما رسيدن دوباره با من دست دادن و در همين حال آقاي ديو سالار با صدايي كه بغض رو ميشد توش تشخيص داد اعلام كرد . من خوشبختم اعلام بكنم. آقاي احمد تهراني با كسب معدل نوزده و نود و سه ، رتبه اول امتحانات نهاييي استان تهران رو به خودش اختصاص داده . ديگه صداي سوت و دست بچه ها اجازه شنيدن هيچ صدايي رو به هيچكس نميداد. اين حرف آقاي مدير بدين معني بود كه دبيرستان ما مقام اول رو در امتحانات نهايي استان كسب كرده بود و من باني اين افتخار براي دبيرستاني بودم كه داشتم تركش ميكردم . بعد از دقايقي مراسم با سخنراني مدير كل استان و منطقه ادامه پيدا كرد و در پايان لوح يادبود و تقدير نامه استان ناحيه و دبيرستان به همراه گواهي اوليه قبولي در امتحانات نهايي و هدايايي به من تحويل شد و من ماندم و موج عظيم بچه ها كه به سمت من ميومدن تا من رو رودست بلند كنند و به حياط مدرسه ببرند . يك سنت قديمي تو مدرسه ما وجود داشت و اون اين بود كه كساني كه افتخاراتي رو براي مدرسه كسب مبكردند بايد توي حوض بزرگ ، آبي رنگي كه جلوي در ورودي دبيرستان بود انداخته ميشد. من زماني متوجه شدم كه بچه ها ميخوان چيكار كنن كه ديگه دير شده بود و من وسط حوض داشتم دست وپا ميزدم و بجه ها مشغول دست زدن و پايكوبي بودن. شيريني هايي كه توسط مدرسه تهيه شده بود دست به دست ميچرخيد. من از دور نازنين رو ديديم كه داره من رو نگاه ميكنه و تند تند اشگهايي كه نم نم از گوشه چشمش سرازيره پاك ميكنه . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:12 توسط کاتب |
|
|
نگاهاش ، روز اول كمي اذيتم ميكرد . اما با نزديك شدن به شب ، كم كم اين حالت از بين رفت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2:10 توسط کاتب |
|
|
با سلام و معذرت خواهی مخصوص از سمیه خانوم و تمامی خوانندگان عزیز واقعا شرمنده امیدوارم منو ببخشین یک مشکلی پیش اومده بود که خوشبختانه حل شد و دوباره ادامه میدم ممنون که با نظرات گرمتون منو دلگرم به ادامه نوشتن میکنید. این شما و این ادامه داستان
تصميم گرفته بودم همه ماجرا رو براي نازنين بگم.......دلم نميخواست توي زندگي مشتركمون نقطه تيره اي وجود داشته باشه كه بعدا ناچار به توضيح و خداي نكردهتيره گي خاطر بشه......واسه همين وقتي از پليس راه جاجرود كه گذشتيم به نازنين گفتم : ببين عزيز دلم ميخوام يه چيزي بهت بگم . من مشكل كوچيكي دارم كه دوست دارم تو بدوني و ازت ميخوام كمكم كني تا اون رو با هم از سر راه برداريم......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:3 توسط کاتب |
|
|
ساعت هشت شب بود اما هوا هنوز كاملا روشن بود .
اف اف خونه سپيده رو فشار دادم . ازپشت اف اف گفت : كيه؟.......... گفتم : اگه اجازه ميفرماييد والاحضرت وليعهد.......ميخواي كي باشه ؟...............خب منم ديگه......... گفت : بيا تو تا به حسابت برسم ........... و در باز كن رو زد . در رو فشار دادم و به نازنين گفتم : برو تو.......... نازنين وارد خونه شد و من هم پشت سرش وارد شدم و در رو بستم . در اين زمان از در ورودي ساختمان خارج شد و به رسم و روسوم هميشگي خودش با جيغ و ويغ به طرف نازنين اومد و اون رو بغل كرد و بوسيد و گفت : عروس خوشگله ،.......... يه ماهي ميشه ازتون خبر ندارم كجايين بابا ؟............... دلم براتون تنگ شده بود............ در حاليكه وارد اتاق پذيرايي ميشديم جواب دادم : همين دور و بر ها هستيم....... برگشت نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد و گفت : اولاً سلام گفتم : سلام............... گفت : دوماُ مگس بيباك كي از تو سوال كرد خودتو مياندازي وسط....... گفتم : ميخواستم................ وسط حرفم اومد و گفت : ساكت................حرف نباشه........مجاراتت رو سنگين تر از اين كه هست نكن.......... مظلومانه گفتم : چشم.................. گفت : آهان حالا شدي بچه خوب......... بعد رو به نازنين كرد و گفت : خوشگل خانم بگو ببينم چه خبر ها ....چيكار كردي تو اين يه ماه گذشته ، ...........كجا ها رفتي ؟ نازنين جواب داد : والا آبجي سپيده راستش تو اين مدت همه اش خونه بوديم نه هيج جا رفتيم ، نه هيچ كاري كرديم............ سپيده رو به من كرد و گفت : اسيري گرفتي عروس خوشگل ما رو .............. حالا ديگه راستي راستي پوستت كنده است.............. اومدم چيزي بگم كه نازنين زودتر به حرفش ادامه داد و گفت : نه آبجي سپيده .........آخه ما بايد درس ميخونديم براي امتحانات ....... بعد قيافه اي ملوس به خودش گرفت و گفت: تازه يه خبر خوش براتون دارم........ سپيده دوباره تو بغل گرفتش و دوباره ماچش كرد و گفت : چه خبري عزيز دلم......... نازنين با خجالت گفت : من شاگرد اول شدم....همه نمره هام بيست شد........همه درسام .......... سپيده در حاليكه از خوشحالي نازنين خوشحال بود گفت............ آقرين .....آفرين.......... نازنين ادامه داد : همه اش رو مديون احمدم .............اون به من كمك كرد تا بتونم اين نمره ها رو بگيرم........ سپيده به طرف من برگشت و گفت : خب پس چرا زودتر جون نميكني بگي چي شده ............. نه به اون بز اخوش كه بايد به زور دهنش رو چفت كرد . ....نه به تو كه بايد بزور دهن تو باز كرد....... شما مطمئن هستين پسر خاله هستين.............. به صدا در اومدم با اعتراض گفتم : شما مگه به كسي مهلت حرف زدن ميديدد......... ماشالله هزار ماشالله مثل ورور جادو حرف ميزنين و تهديد ميكنين................ دستاش به كمرش زد و گفت: ........ا.........دمبم كه در آوردي ..........خب ، خب ................. زبونم كه باز كردي .....خوشم باشه خوشم با شه ......يه بلبل زبوني نشونت بدم كه هفتاد و هفت پشتت يادشون بمونه ....... در اين لجظه صداي در اومد..........سپيده حرفش رو قطع كرد و به طرف اف اف رفت.........و گفت : كيه.......... وبعد اف اف رو زد رو به نازنين كردو گفت : ليلا هم اومد........در همين زمان ليلا از در ساختمون وارد حال شد و صداهايي شبيه ونگ ووونگ بچه گربه ها به هوا رفت . مثلاُ سلام و احوالپرسي و ماچ و بوسه........................ بالاخره روبوسي ها و چاق سلامتي هاي زنونه به پايان رسيد و نوبت اون رسيد كه حالي هم از ما بگيرن.....يعني همون حالي هم از ما بپرسن............ ليلا رو به من كرد و گفت: ...........ا......تو هم اينجايي..............سپيده تو دعوتش كردي.......... سپيده با ظاهري كاملا جدي گفت : نه .......من غلط بكنم .........راستي نازنين جون تو با خودت آورديش ............ نازنين مظلومانه گفت : آبجي شما چه دشمني با اين احمد بيچاره من دارين؟................. ليلا و سپيده زدن زير خنده و گفتن : هيچي عزيز دلم.........ما فقط سر بسرش ميزاريم........ منم خيلي سريع گفتم : اصلا ُ هم اينطوري نيست ................اينا به من حسوديشون ميشه...................... سپيده گفت : اٌ ......روتو زياد نكن ................هنوز آماده كندن پوستت هستم ها............... در همين اثنا بود كه صداي اف اف ، مجددا به گوش رسيد......ليلا پرسيد: اين كيه ديگه ؟................. سپيده گفت : بايد بز اخوش باشه............ ليلا گفت اونو ديگه كي گفته بياد ؟.................... سپيده گفت :من گفتم بياد........................... ليلا پرسيد : گوش زيادي داري؟.................... سپيده گفت: نه اين عاليجناب فرمودند با هاش كار دارن من هم زنگ زدم تشريفشون رو بيارن................ من دنباله حرف سپيده رو گرفتم و گفتم : ميخوام يه برنامه سه چهار روزه شمال بذارم ............... هستي يا نه ........... ليلا گفت : خوبه ..........آره ..............من تا سه شنبه ديگه برنامه خاصي ندارم اما از سه شنبه به بعد سرم شلوغ ميشه.............. گفتم : من نظرم اينه كه پس فردا صبح يعني دوشنبه بريم جمعه يا شنبه غروب هم بر گرديم . در اين زمان داريوش وارد شد مطابق معمول با سرو صدا و جار و جنجال......... در بدو ورود يه ضربه با سيني تو سرش كه توسط سپيده نواخته شد صداش رو قطع كرد......... آروم گفت: عجب خوش آمد گويي.................. نازنين يه گوشه واساده بود و از خنده ريسه رفته بود داريوش گفت : بخند.............بخند مردني ........تقصير من احمق و اين زبون بي شعورم كه جلوش رو نگرفتم و راز شما ها رو بر ملا كردم ......كه اينجور به هم برسين و ...........واسه من شاخ بشين.....................بايد ميبريدم اين زبون و كه نمك نداره...............اگه بريده بودم الان تو يه گوشه اين شازده پسر هم يه گوشه به جاي خنديدن به من مشغول آبغوره گرفتن بودين............... سپيده سيني رو به علامت زدن بالا برد و گفت:...................هيس.........خا.........مو......ش .............. وگرنه دوميش هم تو راهه........................ داريوش يه دستش رو روي دهنش و دست ديگش رو رو سرش گرفت و گفت : چشم .......بفرماييد............اينم خفقان مرگ ................خب ميفرمودين همو نجا كه بودم خفه ميشدم ..چرا منو تا اينجا كشوندين ؟................... همه زديم زير خنده : سپيده گفت باهات امري داريم............. ميخوايم دسته جمعي بريم شمال.............. گل از گل داريوش شكفت و گفت:...........به ...................پس افتاديم.............خب به سلامتي پس مي ارزيد به كتكي كه خورديم......... من گفتم : پس فردا ساعت چهار صبح حركت ميكنيم تو بايد بچه هارو خبر كني و باهاشون قرار بذاري ضمنا با مش قربون هماهنگ كني كه ويلا هارو مرتب كنه و آماده رسيدن ما باشه..... داريوش گفت : همه شو بذارين به عهده خودم ، ايكي ثانيه همه كار ها رو رديف ميكنم......... بعد از مشورت اسامي كسايي كه قرار شد خبر كنيم رو تهيه كرديم و به داريوش داديم تا خبرشون كنه........سي نفري ميشديم و بايد حد اقل شيش هفتا از ويلا ها رو آماده ميكرديم |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:50 توسط کاتب |
|
|
حالا نوبت من بود........امتحانات نهايي با همه مسائل مربوط به خودش شروع شد.........من و نازنين طبق قرار قبلي كه گذاشته بوديم به خونه خودمون نقل مكان كرده تا من راحت بتونم به محل حوزه امنحاني كه نزديك خونمون بود رفت و آمد كنم........
من كاملا براي امتحانات آماده بودم فقط نياز بود كمي بيشتر تلاش كنم براي كسب رتبه مناسب در امتحانات سراسري.......... آقاي ديو سالار مدير مون پيغام داده بود ما براي كسب رتبه اول در منطقه و استان اميدمون به تو ............... ، هميشه بين دبيرستان ما ، البرز و دكتر هشترودي بر سر كسب رتبه اول امتحانات نهايي كري خوني بود و امسال پرچم جلو داري اين مبارزه علمي رو به دست من داده بودند........ واين مسئوليت من رو صد چندان ميكرد .........من با آخرين مرور درسها ، هرروز صبح ، بعد از خوردن صبحانه اي مناسب كه توسط نازنين آماده ميشد . به سمت حوزه امتحاني ميرفتم . و به محض مراجعه به خونه دوباره مرور درس مربوط به امتحان بعدي رو شروع ميكردم....... نازنين با درك اهميت شرايط موجود ، دائم من رو تر و خشگ ميكرد ، برام ميوه پوست ميكند و مياورد ، به موقع نهاري رو كه مامان مي پخت مياورد و همراه من كه براي نيم ساعت اعلام استراحت ميكردم ميخورديم . بعد مي اومد و ساعتها مي نشست و بي سر و صدا درس خوندن من رو تما شا مي كرد............ بالاخره امتحانات نهايي به پايان رسيد..........و من نفس راحتي كشيدم . ديگه كاري نداشتم ..............بايد منتظر ميموندم تا نتايج امتحانات رو اعلام بكنن ............ فرداي روز آخرين امتحان به همراه نازنين به سازمان رفتم تا برنامه هام رو رديف كنم. همه چيز براي نازنين جالب بود و تازگي داشت ........كارها خيلي عقب بود ، بچه ها همه چيز رو براي ضبط آماده كرده بودند ............ تا غروب راديو بوديم و همه كار هاي عقب افتاده رو انجام دادم و براي سه هفته اينده هم ، برنامه هارو كه به من مربوط ميشد آماده كردم......... بچه ها كلي با نازنين سر بسر گذاشتن و سرگرمش كردن جوري كه كمترين اثري از خستگي تو چهره اش ديده نميشد با اينحال بهش گفتم : خيلي خسته شدي عزيز دلم......؟.......... گفت: اولا وقتي با تو هستم هرگز خسته نميشم..........دوما اين دوستات اونقدر سربسرم گذاشتن كه اصلا نفهميدم چه جوري زمان گذشت......... به نازنين گفتم : موافقي يه سر بريم پيش سپيده ؟ با خوشحالي گفت : آره اتفاقا خيلي دلم براشون تنگ شده.......هم آبجي سپيده ........ هم آبجي ليلا...... تلفن خونه سپيده رو گرفتم ، رو زنگ سوم گوشي رو برداشت ، هنوز هيچي نگفته بودم كه سپيده با عصبانيت گفت : خجالت بكش بي شعور احمق ........... يه بار ديگه اگه مزاحم بشي ميدم شماره تو پيدا كنن و به خدمتت برسن........... نذاشتم ادامه بده.....گفتم : همينجوريش هم شما به خدمت ما رسيدين........... گفت : ا.......احمد تويي ........ گفتم : آره.......چي شده ؟......... گفت : يه مزاحم عوضي يه هفته است امونم رو بريده دائم زنگ ميزنه و فوت ميكنه........ اگر گيرش بيارم ميدونم چيكار باهاش بكنم...........چه خبر....... گفتم : با اين حساب هيچي .... گفت : اه........خودتو لوس نكن........ گفنم : ما ميخواستيم با نازنين بيام خونه ات اما با اين حالي كه تو داري ميترسم بيام تلافي اين يارو مزاحم رو هم سر من در بياري.................زدم زير خنده....... سپيده گفت : همينجوريش هم اگه گيرت بيارم تيكه بزرگت گوشته.........مگس بيباك ...........بازم كه غيبتون زد.............. گفتم : در گير امتحانات بوديم......... شكر خدا تموم شد........ پرسيد : خب الان كجا هستين ......راستي عروس خوشگلمون كجاست؟ جواب دادم اينجاست بغل دستم ....با هم از صبح اومديم راديو ....... سپيده گفت : بيچاره رو از صبح تا حالا اسير و عبير خودت كردي كه چي ؟..........اين شد دوتا ، دوبار پوستت رو ميكنم.......... خب پس سريع خودتون برسونين كه منتظرم ......... پرسيدم از ليلا خبر نداري ؟........ گفت : چرا رفته آرايشگاه ....... تا يه ساعت و نيم ديگه مياد پيش من ...... گفتم : پس ما هم الان راه ميافتيم و ميايم.اونجا........ گفت : من ميوه ام تموم شده يه كم ميوه و شيريني هم سر راهت مي گيري و مي آري. گفتم : امر ديگه اي ندارين؟...... گفت : چرا شيرينيش حتما تر باشه.......... گفتم : ديگه ............... يه وقت رودربايستي نكني ها........... گفت : حالا كه اينطور شد ...........نه ولش كن گناه داري ......زن و بچه داري........... گفتم : نه بگو نميخواد رعايت كني.......... حنديد و گفت : شد سه بار ..... گفتم : چي؟................... جواب داد : كندن پوستت........خيلي بلبل زبون شدي........ دم در آوردي از وقتي زن گرفتي......... خنديدم و پاسخ دادم : چه كنيم ديگه ما اينيم......... بعد از اين شوخي ها گفتم : راستي يه زحمت بكش يه زنگ بزن داريوش رو پيدا كن و بگو بياد اونجا كارش دارم........من از اينجا نميتونم زنگ بزنم........ گفت: نه نه .....من ديگه حوصله اين يكي رو ندارم ،............ بزغاله اخوش الان ميخواد بياد يه دم بع بع كنه........ گفتم : قول ميدم دهنش رو ببندم........جدي كارش دارم ميخوام برنامه يه سفر دسته جمعي شمال رو بذارم........... گفت : آهان اين شد يه حرفي .........باشه هر گورستوني باشه پيداش ميكنم........ پرسيدم : كاري نداري ؟ گفت : نه خداحافظي كردم و گوشي رو گذاشتم....... از سازمان خارج شدم و براي تعويض لباس به طرف خونه خودمون راه افتاديم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 22:48 توسط کاتب |
|
|
ساعت چهارو نيم بود كه مامان ، بابا و بچه ها به خونه دايي اينا اومدن......
من خبر شون كرده بودم ....... يه جعبه شيريني و يه دسته گل زيبا براي نازنين........همراه با كلي ماچ و بوسه از طرف مامان و بابا...... نازنين دائم ميخنديد و مي گفت : بايد از معلم خصوصيم تقدير بشه و با انگشت من رو نشون ميداد. چند دقيقه اي بيشتر نگدشته بود كه دايي در رو باز كرد و وارد خونه شد . كيفش رو يه گوشه اي انداخت و در حاليكه اشگ توي چشماش حلقه زده بود گفت : ميدونستم رو سفيدم ميكني....... ميدونستم مردي و قولت قوله ................... من رو بغل كرد و شروع كرد به ماچ كردن دو طرف صورت من ............ بعد برگشت به طرف نازنين و اون رو هم بغل كرد و بوسيد ........ همه خوشحال بودن وبيشتر از همه دايي...........معلوم بود كه توي اين مدت خيلي بهش سخت گذشته ، و امروز تمام خستگي هاو غصه هاش با نتايج امتحانات نازنين از تنش بيرون رفته ....... از طرفي اون مطمئن شده بود كه من همسر كاملا مناسبي براي دختر عزيز دردونه اش ، نازنين هستم.......كسي كه ميتونه روش براي يه آينده خوب حساب كنه..... جشن تا سر شب تو خونه ادامه داشت .........اما ساعت نه ونيم به پيشنهاد دايي قرار شد شام رو بريم دربند........پس همه آماده شديم و به طرف در بند حركت كرديم.................. خيلي زود رسيديم .....يه سر رفتيم رستوران كوهپايه كه پاتوق خانوادگي ما بود..........كريم و حسين آقا از دوستاي قديمي دايي بودن و هر وقت اونجا بوديم حسابي سنگ تموم ميذاشتن........... دايي صداش رو تو گلو انداخت و گفت : حسين طلا بده جوجه كباب سفارشي رو براي ناز دردونه من............ حسين آقا هم يه چشم بلند بالا گفت و فوري دست بكار شد......... بازار شوخي و خنده داغ بود كه صدايي زنانه همه رو متوجه خودش كرد .......... به به جمعتون حسابي جمع مهمون نمي خواين ؟ صدا بنظرم آشنا ميومد به طرف صدا برگشتم ، چشمم يه لحظه سياهي رفت ......سحر.............. اينجا؟!!!!!!!!!!!!!! نازنين ذوق زده از جا پريد و سحر رو بغل كرد و گفت : چرا نميخوايم خانوم خانوما......بفرمايين ............خوش اومدين.........بعد رو به زن دايي كرد و گفت : مامان اين همون دوستم كه در موردش براتون گفته بودم........سحر خانوم..............بابا گفت : تا باشه مهمون به اين خوشگلي باشه.......... مامان يواشكي ويشگوني از بابا گرفت و گفت : واااااا نصرت خان خجالت بكش........ همه زدن زير خنده ......................... فقط من بودم كه از اين شوخي خنده ام نگرفت............. سحر گفت : شما بايد پدر احمد باشيد..............بابا با خنده گفت : اگه خدا بخواد............... چطور مگه گاو و گوساله خيلي شبيه هم هستيم......... و بعد زد زير خنده .......... سحر گفت : خواهش ميكنم..........اين حرفا چيه...........البته از نظر ظاهر خيلي شبيه هستين .........ولي ظاهرا از نظر روحيه اصلا تشابهي بهم ندارين........ظاهرا ايشون از حضور من راضي نيستن مثل شما.......... بابا باز باخنده گفت : خب اين كه اشكالي نداره شما بيا بغل دست من بشين ......محلش هم نذار.............. مامان دوباره يه ويشگون محكم تر گرفت كه بابا يه جيغ خفيف كشيد و دوباره زد زير خنده............ نازنين دست سحر رو گرفت و آورد پهلوي خودش نشوند...........و پرسيد :خب اين طرفا ........... سحر گفت : اومده بودم هوا خوري ........گفتم بيام يه شامي هم بخورم و بر گردم خونه كه ديدم شما اينجا نشستيد ......گفتم يه سلامي بكنم............. بعد پرسيد : شما چي ؟ ........... شما هم براي هوا خوري اومدين........ نازنين بادي به غبغب انداخت و گفت : من امروز كارنامه گرفتم ......... سحر گفت : خب................. نازنين ادامه داد شاگرد اول شدم .....همه نمره هام بيست شده حتي يه نمره نوزده هم نداشتم..........حتي يدونه.......... و همه اش به خاطر احمد ......اون كمكم كرد تو درسا ...... سحر اونو بوسيد و بعد دستش رو به طرف من دراز كرد و مستقيم تو چشمام خيره شد و گفت : به شما تبريك ميگم..............اي كاش منم يه معلم مثل شما داشتم .............. ناچار دست دادم . بازم دستم رو توي دستاش نگه داشت و ............همينجور مستقيم چشم دوخته بود تو چشمام.............. داشتم قالب تهي ميكردم...................در اين لحظه بابا به دادم رسيد...................گفت : خب به من تبريك نمي گين ................آخه ماهم دل داريم..................سحر متوجه كنايه بابا شد و دستم رو رها كرد...............فقط در آخرين لحظه آهسته گفت : مثل سايه باهاتم.............هر جا بري و هرجا باشي............... بعد از چند دقيقه اي از جاش بلند وشد و گفت : خب من با اجازه شما مرخص ميشم ..............دايي گفت دوستان نازنين و احمد براي ما عزيزند .....شام بمونين............ سحر گفت : ممنون من شام خوردم بيش از اين هم مزاحم جمع خانوادگيتون نميشم . فقط ميخواستم سلامي به نازنين جون و احمد آقا بكنم......................با اجازه .............و بعد از روبوسي با نازنين و خداحافظي از جمع از رستوران خارج شد............... و من نفس راحتي كشيدم................اما ميدونستم اين پايان ماجرا نيست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:47 توسط کاتب |
|
|
روزهاي پاياني فروردين و پس از اون ارديبهشت و پشت سر ميذاشتيم در حاليكه بشدت تمام مشغول خوندن درسها مون بوديم.
طبق يه برنامه تنظيم شده من ضمن مرور درسهاي خودم به نازنين در يادگيري مطالب كمك ميكردم. يه شانس آورده بوديم و اون اينكه امتحانات من و نازنين با هم تلاقي نداشت . چون امتحان نهايي بعد از پايان امتحانات ساير پايه ها بر گزار ميشد. بالاخره زمان آزمون از راه رسيد......من هر روز صبح نازنين رو به مدرسه ميبردم و توي ماشين ميشستم و مشغول مرور درسهام ميشدم تا اون كارش تموم بشه . بلافاصله بر ميگشتيم خونه تا اون براي امتحان بعدي آماده بشه..... پايان امتحانات نازنين فرا رسيد و بالاخره روز گرفتن كارنامه دل تو دل هيچكدوم مون نبود . صبح روز موعود دوتايي در حاليكه دستامونو تو هم گره كرده بوديم ابتدا وارد حياط مدرسه و بعد به سمت دفتر رفتيم و وارد شديم . خيلي شلوغ بود بچه ها و خانواده هايشان مل مور و ملخ از سزرو كله خانم جانشاهي بالا ميرفتن. با ورود ما يكمرتبه همه ابتدا يه لحظه ساكت شدن و بعد به طرف من و نازنين هجوم آوردن . و در همين حال و دست و پاشكسته مارو به خونواده هاشون معرفي ميكردن دور تا دور ما شده بودن دختراي شيطون بازيگوشي كه موج شادي رو ميشد توي چشماشون ديد.پدر و مادر ها هم به اونا پيوستن و با توجه به شركت بچه هاشون توي مراسم جشن و آشنايي دورادوري كه با ماجراي ما داشتن تبريكها بود كه از هر طرف به سمت ما سرازير شده بود. ديگه كم كم داشتيم گيج ميشدم كه خانم جهانشاهي بدادمون رسيد. گفت بچه ها ساكت باشين .......آروم..............گوش كنين.........بچه ها و والدين با هم ساكت شدن....... خانم جهانشاهي نازنين رو صدا كردو گفت : بيا دخترم كارنامه تو بگير...... نازنين به طرف اون رفت وكارنامه اش رو از دست خانم جهانشاهي گرفت..... سكوت مطلق توي اتاق حاكم شد.......صدا از نداي كسي در نميومد. صداي ضربان قلبم رو ميشنيدم........تو دلم دعا كردم كه نازنين ............ ناگهان نازنين جيغي كشيد.........قلبم داشت وا ي ميساد به طرفش دويدم .صورتش سرخ شده بود خون زير پوستش دويده بود در حاليكه ميشد بهت رو تو چشماش خوند ، با دست لرزون كارنامه اش را به طرف من دراز كرد.......مضطرب اونو گرفتم......قلبم شديد تر از گذشته به طپش افتاده بود........... نميتونستم باور كنم. حتي يدونه نوزده هم توي كارنامه نازنين نبود.......همه نمرات بيست.....فقط بيست.زير تمام نمرات و قبل از معدل يك نمره كه بطور ويژه و با خط بسيار زيبا توسط خانم جهانشاهي نوشته بود نظرم رو جلب كرد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 22:45 توسط کاتب |
|
|
هرم نفسش رو توي صورتم حس ميكردم.............
بي اغراق زيبا بود ، قد بلند ،................ چشم و ابرو و موهاي مشكي................. و اندامي كشيده و موزون ............... شايد اگر عاشق نازنين نبودم ................. با اين كه ميدونستم اين ها معمولا خواستن شون لحظه اي آغاز و لحظه اي پايان ميگيره ........ نازنين اون رو بغل كرد و دوباره روبوسي كرد و گفت : ممنون از اينكه دعوت منو پذيرفتي..........خيلي خوشحالم كه شما توي اين جشن ما هم حضور دارين . متوجه شدم كه نازنين اونو دعوت كرده ... اما اينكه كجا همديگر رو ديدن كه اين دعوت صورت گرفته برام نا مشخص بود......واسه همين از نازنين پرسيدم : مگه شما همديگر رو بعد از مراسم هفته گذشته ديدين ؟.......... نازني جواب داد : آره .......پريروز وقتي كه داشتم از مدرسه خارج ميشدم تصادفا با كسي بر خورد كردم وقتي اومدم عذر خواهي كنم ديدم سحر خانم هستند ............تصادف جالبي بود من كه خيلي خوشحال شدم ........ ما يه تشكر به سحر خانم بابت هديه خيلي قشنگي كه برامون آورده بودن بدهكار بوديم . واسه همين از شون خواهش كردم امشب هم توي مهموني ما حضور داشته باشن....... من كاملا مطمئن بودم اون برخورد و ملاقات نه تنها اتفاقي نبوده بلكه كاملا برنامه ريزي شده و عمدي بوده........سحر تصميم گرفته براي اينكه خودش رو به من تحميل و نزديك كنه اين كار رو از از طريق نزديك شدن به نازنين انجام بده ............معلوم بود موفق هم شده چون نازنين كاملا تحت تاثير و نفوذ اون قرار گرفته بود.......... سحر متوجه شده بود نميتونه من رو از نازنين بگيره واسه همين داشت تلاش ميكرد نازنين رو از من بگيره............ در تمام لحظاتي كه نازنين حرف ميزد ،من توي ذهن خودم مسائل را تجزيه و تحليل ميكردم . سحر لبخندي فاتحانه بر لب داشت . او ميديد به راحتي توانسته نازنين رو جذب خودش كنه و به ظن او ، اين يعني فتح اولين سنگر براي دستيابي و مالك شدن من.......... اين افكار توي سرم ميچرخيد..........در يك لحظه تصميم گرفتم حالا كه اون اين بازي رو شروع كرده من نبايد تسليم بشم ........جنگ ، جنگه و در يك مبارزه كسي بازنده است كه بترسد......... پس خيلي جدي و مودبانه گفتم : من خوشحالم كه به ما افتخار دادين و توي اين لحظات زيباي آغاز زندگي مشترك ما در كنار مون هستين . اميدوارم من و همسرم هم قابل باشيم و بزودي بتونيم در مراسم مشابهي كه براي شما و همسر خوشبختتون برگزار ميكنين حضور داشته باشيم تا شايدجبران محبت شما رو كرده باشيم............ سحر كه متوجه شده بود من دوباره خودم رو پيدا كرده و آماده مبارزه با او هستم گفت : حتما البته اين به شرطي عمليه كه من بتونم مرد دلخواهم رو بدست بيارم ، كه صد البته مطمئن هستم بدستش ميارم به هر قيمتي شده او رنو به چنگ خواهم آورد. نازنين گفت : چه جالب ........ شما يه جوري حرف ميزنين كه آدم فكر ميكنه براي بدست آوردن مرد مورد نظرتون بايد با فرد يا افرادي مبارزه كنين.............و بلافاصله اضافه كرد حالا راست راستي شما براي بدست مرد دلخواهتون بايد بجنگيد................... سحر گفت : آره يه جنگ خيلي سخت و سنگين............... در اين زمان نازنين حرفي زد كه يه لحظه سرم گيج رفت...........اون گفت : من دعا ميكنم شما توي اين جنگ برنده باشين........ خداي من نازنين براي كسي دعا ميكرد كه ميخواست ما رو از هم جدا كنه............. سحر لبخندي مغرورانه زد و گفت : من از تو ممنونم كه برام دعا ميكني اتفاقا به دعاي تو بيشتر از هركسي احتياج دارم..........و ....... نازنين گفت: و چي؟................... سحر گفت : هيچي ................بعدا انشالله سر فرصت........ بعد روبه من كرد و گفت : انشالله احمد آقا هم به كمك من مياد تا من هم به آرزوم برسم......... باز نازنين وسط حرفش پريد و گفت : شما روي همكاري من و احمد هر چي كه باشه ميتونين حساب كنين . ما شمارو بعنوان يه دوست تازه و خوب تنها نميذاريم...... بعد رو به من كرد و پرسيد : مگه نه احمد . نميدونستم چه جوري بايد به اون پاسخ بدم به همين دليل با لبخندي مصنوعي اين قائله رو تموم كردم...... بعد از نازنين خواهش كردم بره و برام يه ليوان شربت از توي آشپزخونه بياره.........و به اين بهانه از اونجا دورش كردم و روبه سحر كردم و گفتم :.....ببين خانوم محترم من ازدواج كردم و تو الان توي مراسم جشن ازدواج من هستي.......چرا ميخواي زندگي من رو خراب كني؟ لحن صداش تغييير كرده بود ، با التماس گفت : احمد من عاشق تو شدم.......من نميتونم بدون تو زندگي كنم.........تو رو خدا ........من دوست ندارم تو رو اذيت كنم ....دوست ندارم تو رو توي فشار قرار بدم.......اما من تو رو ميخوام..........ميفهمي من تورو ميخوام............... با همه وجودم..................من دختر مغروري هستم ................اما حاضرم به خاطر تو همه چيزم رو فدا كنم ................حتي غرورم رو................به شرطي كه تو مال من باشي......فقط مال من......... گفتم : شما مثل اينكه متوجه نيستي من نازنين رو ديوونه وار دوست دارم اون هم منو.....................ميتوني اينو بفهمي......... گفت : آره ، اما من هم تورو ديوونه وار دوست دارم.....خواهش ميكنم....... دست من رو گرفت تو دستش و در حليكه قطره اشكي گوشه چشمش حلقه بسته بود گفت: احمد من نميدونم چم شده ، من توي زندگيم تا حالا از هيچكس..................حتي خواهش نكردم ........... اما به تو التماس ميكنم...................تو رو خدا................. تورو به هر كه دوست داري .....................من رو از خودت دور نكن .....من رو از خودت نرون ....من بدون تو ميميرم....... دستم رو از توي دستش بيرون كشيدم و گفتم : شما مثل اينكه متوجه شرايط من و خودتون نيستين . من الان يك مرد متاهل هستم كه بشدت عاشق همسرم هستم...........شما اگه واقعا عاشق من هستيد به خاطر اين عشقتون زندگي من رو به هم نزنين............... بعد از تمام شدن حرفاي من دوباره چهر ه اش عوض شد و گفت: من تو رو ميخوام و به هيچ قيمت و دليلي هم از اين خواستم بر نميگردم.............احمد من تورو بدست ميارم.........حالا ميبيني.........منتظر باش. اعصاب جفتمون به هم ريخته بود . در اين زمان نازنين با سه تا ليوان شربت برگشت .............تا منو ديد گفت : چي شده احمد ؟............... چرا قرمز شدي ؟.................... گفتم : چيزي نيست ، يه كم گرمم شده ..........اگه موافقي بريم يه خورده توي حياط قدم بزنيم ...........گفت باشه........رو به سحر كردو گفت : با اجازه شما.......... سحر كه حالش بهتر از من نبود لبخندي زد و گفت : خواهش ميكنم....... و ما از او دور شديم و به طرف خروجي رو به حياط رفتيم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 22:40 توسط کاتب |
|
|
بعد از روز اول مدرسه همه چيز داشت به روال عادي خودش بر ميگشت . من طبق توافقي كه با آقاي ضرغامي كرده بودم ، ساعات آخر مدرسه رو خارج ميشدم و ميرفتم دنبال نازنين . خب راه دور بود و دلم نميخواست عزيزترينم حتي لحظه اي چشم انتظار بمونه ........روزهاي ضبط برنامه هام توي راديو وتلويزيون رو هم جوري برنامه ريزي ميكردم كه تداخلي پيش نياد........ طبق برنامه ريزي كه با نازنين كرده بوديم . افتاديم رو درسها . چون علاوه بر قولي كه به دايي جان و خانواده داده بوديم پايان بردن موفقيت آميز امتحانات براي من و نازنين جنبه حيثيتي و حياتي پيدا كرده بود. من به كار گزيني اداره قول داده بودم تير ماه رونوشت مدرك قبولي سال آخر دبيرستان رو ارائه بدم . كه اين ، هم شرط استخدام شدنم در سازمان و هم شروع به تحصيل در دانشكده بود . پس شروع كرديم......من با اجازه مامان ، بابا و دايي جان به خونه نازنين اينا اسباب كشي كردم . اينكار چندتا خاصيت داشت ، اول اينكه من به اداره خيلي نزديك ميشدم . دوم اينكه صبح ها به راحتي نازنين رو به مدرسه ميرسوندم و بعد خودم به مدرسه ميرفتم ، اما اگه خونه ما ميمونديم . من بايد تا تجريش ميومدم نازنين رو ميرسوندم و دوباره با طي همون مسافت به طرف مدرسه خودم بر مي گشتم.....كه اين زمان زيادي از وقت منو ميكشت....... به هرصورت دوتايي شروع كرديم به درس خوندن .........من درساي خودم رو مرور ميكردم و به نازنين هم كمك ميكردم تا ساده تر مطالب درسي خودش رو ياد بگير ......... نازنين خيلي جدي و خوب اهميت اين مطلب رو درك كرده و بسيار عالي پيش ميرفت به گونه اي كه خيلي زود اثر اين تلاش دو نفره خودش رو توي نمرات نازنين نشون داد . ما در حاليكه خيلي جدي اين كار رو پيش ميبرديم برنامه ريزي لازم رو براي ميهماني شب جمعه كه دوستان نازنين در اون شركت داشتند رو هم پيگيري ميكرديم. جدي تر از ما ليلا ،سپيده ،سعيد و داريوش دنبال قضيه بودند ، سپيده و ليلا براي اينكه همشاگرديهاي نازنين رو ذوق زده كنند . ترتيبي داده بودن تا دوستاني مثل حسن ، ابي ،شهرام و شهره در مراسم حضور داشته باشن. بالا خره روز پنجشنبه از راه رسيد. بچه ها همه كارهاي لازم رو از تزيين خانه گرفته ، تا برنامه ريزي غذايي خيلي دقيق و عالي برنامه ريزي به انجام رسونده بودند. پنجشنبه بعد از مدرسه ، نازنين رو به آرايشگاه رسوندم و خودم همه پيش هوشنگ رفتم و اون هم باز مثل دفعه گذشته سنگ تموم گذشت......اما اينبار نذاشتم حرفي بزنه سه تا صد تومني از توي جيبم در آوردم و بدون اينكه ببينه ، گذاشتم زير قاليچه ميز صندوقش وفقط موقعي كه داشتم خارج ميشدم..گفتم : هوشنگ جان قابل شمار رو نداشت يه امانتي زير قاليچه پيشخونت گذاشتم........باز بابت همه چي ممنونم . قاليچه رو بالا زد و پول رو بر داشت و دنبال من تا بيرون اومد كه بذار تو جيبم ........اما هر كاري كرد نذاشتم . بالاخره رازي شد و تشكر كرد و گفت : ولي خيلي زياده............ گفتم : مگه يه مشتري چند بار تو زدگيش عروسي ميكنه.........اينم شيريني ناقابل عروسي ما . با من روبوس كرد و گفت : دم شما گرم . سوار ماشين شدم و به طرف آرايشگاه نازنين رفتم . هنوز حاضر نبود . يك ربع ساعتي منتظر شدم تا از در آرايشگاه خارج شد . زيبا تر از قبل به نظرم ميرسيد . ناگهان چشمم به سرويس جواهري خورد كه سحر بعنوان هديه براي نازنين آورده بود . به نازنين گفتم : نازنين اين سرويس رو ............نذاشت حرفم تموم بشه گفت : خيلي قشنگه مگه نه ؟............ چنان با شعف و لذت اين جمله رو بيان كرد كه دلم نيومد اون حسش رو خراب كنم . در حاليكه درم استرس ايجاد ميكرد، با لبخندي ظاهري كه اون متوجه ظاهري بودنش نشد ، گفتم : .....آره عزيزم قشنگه ......اما از اون با ارزش تر و زيبا تر خود تو هستي .... تو جواهر يكي يكدونه من............................. با ناز گفت : چي گفتي عزيز دل من........... تكرار كردم : تو زيباترين و با ارزش ترين جواهر عالم هستي......... خنده اي كرد و دست انداخت گردنم و منو بوسيد............محكم و گرم....... گفتم : عزيزم هم آرايش خودت رو بهم ريختي هم يه علامت گنده تو صورت و لباي من گذاشتي................. در حاليكه قيافه جدي به خودش گرفته بود گفت : خوب تو هم مجازاتم كن . چشماش رو بست و منتظر شد...... من هم لبهامو روي لبهاش گذاشتم و بي خيال آدمهايي كه از كنارماشينمون رد ميشدن شروع كردم به بوسيدن اون....... تنها زماني به خودم اومدم كه ديدم دو بچه مدرسه اي شيطون و بازيگوش متحير و حيران واسادن كنار پنجره ماشين و با چشماي ور قلمبيده ، دارن ما دوتا رو نيگا ميكنن. شيشه رو كشيدم پايين و گفتم : سلام......... دستپاچه و با لكنت جواب دادن . لبخندي زدم و گفتم : فيلم سينمايي بود ، واساده بودين و ما رو نيگا ميكردين.......... يكيشون بدون اينكه فكر كرده از روي سادگي و با هيجان گفت : نه آقا...... با حال تر بود......ب لافاصله انگار تازه متوجه حرفي كه زده بود شده باشه گفت :آقا......آقا ......منظورمون....... نذاشتم زياد اذيت بشن .......با خنده گفتم : ميفهمم.........خب فيلم سينمايي تموم شد.......بفرماييد . پسر دوم دست اولي رو كشيد و از ما دور شدن اما هر چند قدم بر ميگشتن و ما رو نيگاه ميكردن. از اين ماجرا دوتايي زديم زير خنده و بعد از چند لحظه ماشين رو روشن كردم و به طرف خونه راه افتاديم. وقتي رسيديم تقريبا همه چي حاضر بود..... ليلا و سپيده مرتب دستور ميدادن و داريوش و بچه ها هم ميدويدن. داريوش تا چشمش به من افتاد گفت : مگس بيباك مگه يه روز تنها و عاجز گيرت نيارم........منو گير اين دوتا شمر ذي الجوشن انداختي و رفتي پي كار خودت......... مثل خر دارن از من كار ميكشن..... در همين زمان يدونه سيني خورد تو سرش و سپيده در حايكه نازنين رو ماچ ميكرد و قربون صدقه اش ميرفت گفت : اولا دور از جون.......... داريوش در حاليكه محل وارد آمدن ضربه تو سرش رو ميماليد. نيشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : خواهش ميكنم.............. سپيده ابروش رو گره داد و گفت : تحفه.......منظورم دور از جون خر بود............ دوما : چشمت چهار تا ، تازه نصف وظيفه ات رو هم انجام ندادي . سوما ُ به جاي روده درازي بدو برو دنبال كارت كه عقب هستيم . و به شوخي يه اردنگ حواله باسن داريوش كرد . در همين زمان ليلا هم رسيد و ماچ بازار داغ داغ شد. مهموني چون مربوط به دوستان نازنين بود و همه دانش آموز بودن. قرار بود از ساعت هشت شروع و حداكثر دوازده تموم بشه..........و تازه ساعت چهار و نيم بود....و ما وقت داشتيم تا يه كمي استراحت بكنيم و كمي هم غذا بخوريم.......چون نرسيده بوديم نهار بخوريم............... ما به دستور ليلا به اتاق خودمون رفتيم و زندايي برامون غذا گرم كرد و توسط ليلا فرستاد بالا ما هم بعد از خوردن نهار موفق شديم دوساعتي تو بغل همديگه دراز بكشيم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 11:55 توسط کاتب |
|
|
دم در ، با اولين كسي كه برخورد كردم . مش كريم بود . سلام كردم ، عليكي داد و بطرفم اومد . خيلي جدي بود ، هيچكس جرات نميكرد سمتش بره ،
سريدار مدرسه و اين همه جذبه....... وقتي به من رسيد . بغلم كرد و دو طرف صورتم رو بوسيد و گفت: خوشت باشه پدر.......مراقب عروست باش .............. مرد اونه كه نذاره آب تو دل ناموسش تكون بخوره ............. ميفهمي پدر ؟ گفتم : بله مش كريم........جعبه شيريني هايي كه گرفته بودم دادم دستش و گفتم يكيش مال دفتر و چهارتاي ديگه رو هم بين بچه ها تقسيم كن....... گفت: خوب كاري كردي پدر.......پدر تكيه كلامش بود ..........و ادامه داد : بچه ها همه چشم انتظار اومدنت بودن.... جز به جز گزارشات رو از داريوش گرفتن...... گفتم : معلومه ديگه ........منم چون ميدونستم ، به اندازه همه شيريني گرفتم. خب روز اولي بود كه بعد ازتعطيلات نوروزي به مدرسه ميرفتم . از طرفي موضوع ازدواجم ، خبر روز مدرسه هم بودم .پس پي دويست ، سيصد تا روبوسي رو به تنم ماليده بودم. وارد حياط كه شدم بچه ها دوره ام كردند .............. شروع كردن ضمن ماچ و بوسه ، سر بسرم گذاشتن .......... منم فقط ميخنديدم ......................... با يه حساب سر انگشتي هر كسي ميفهميد ، من يه تنه پس يه دبيرستان دانش آموز شيطون كه موضوعي براي سر بسر گذاشتن پيدا كردن بر نميام. پس بهترين كار سكوت و خنديدن بود . بالاخره نزديك در ورودي ساختمان مدرسه رسيدم .............در اين زمان آقاي ديو سالار مدير دبيرستان از در ساختمان بيرون اومد.......دومتر ده قد............يكصدو سي كيلو وزن................ و يك سبيل پر پشت و سياه اون رو شايسته اين نام فاميلي نشون ميداد........... بچه ها درعين حال كه ازش حساب ميبردن ، اماعاشقش بودن ............... پشت ظاهر خشن و پر صلابتش قلبي بزرگ ومهربان قرار داشت............همه چيز رو براي بچه ها مهيا كرده بود...........تو مدرسه هيچ چيز كم وكسر نبود.............امكانات كلاسي........وسايل و تجهيزات ورزشي ................امكانات و وسايل هنري.........همه چيز ودر حد بهترين ها ................ بين بچه ها شايع بود كه يواشكي به بچه هايي كه بضاعت خوبي ندارند كمك ميكنه..........لباس و لوازم التحرير و مواد غذايي به صورت ناشناس دم در خونه ها شون ميبره.............. بهر صورت با نمايان شدن آقاي ديوسالار بچه ها پخش و پلا شدن و من دورم خالي شد......... من رو صدا زد و به شوخي گفت : خب شنيدم ........قاطي خروس ها شدي......... آقاي ضرغامي پشت سرش بيرون اومد گفت : شنيدن كي بود مانند ديدن.........به به شاه دوماد بزار يه روبوسي درست و حسابي بكنم با تو.............جلو اومد و شروع كرد صورت منو چلپ و چلوپ ماچ كردن...بعد گفت : به جان تو نباشه ، به جان خودم نباشه....به مرگ اين رفيعي ......... در همين زمان آقاي رفيعي دبير ورزشم ون داشت از در ساختمان بيرون ميومد........ بيا خودش هم پيداش شد رفيعي رو با دستاي خودم كفن كنم.......وقتي تو رو ميبينم . خوشحال ميشم. رفيعي معترضانه گفت : ف...ا.....ت....حه ....تو كه مارو نه ماه رودل نكشيدي كه به همين راحتي ميكشي........................ گفت چرا ناراحت ميشي رفيعي جان .......اصلا بادمجون بم كه آفت نداره........ من فكر ميكنم.....با اين اخلاقي كه تو داري عزراييل هم حال و حوصله قبض روح تو بد اخلاق رو نداره......... آقاي مدير كه تا اين لحظه سكوت كرده بود به شوخي گفت :.......حالا به جاي اينكه اين همه واسه هم تعارف تيكه پاره كنين برين بچه ها رو آماده رفتن سر كلاس كنين........... آقاي ضرغامي گفت : اونم به چشم آقاي مدير به خاطر گل روي شما حالشو نميگيرم..........بعد در حاليكه ميخنديد به طرف بچه ها رفت. آقاي رفيعي اومد چيزي بگه كه پشيمون شد و زير لب يه استغفرالهي گفت و رفت تا كمك ضرغامي كنه هميشه ايتجوري سر بسر هم ميذاشتن گاهي اين حال اون رو ميگرفت گاهي بر عكس. اقاي مدير خطاب به من گفت : دبيرها منتظر ورودت هستند.........الان هم تو دفتر نشستند. چشمي گفتم و به طرف دفتر رفتم............... توي مدرسه هم مثل اداره بين همه محبوبيت داشتم.............. هم به خاطر اينكه جزو شاگردان ممتاز بودم و هم اينكه سرزبون دار بودم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:34 توسط کاتب |
|
|
ساعت چهار ونيم بود كه سرو كله سپيده و ليلا هم پيدا شد يه كيسه زرشكي رنگ بزرگ دست سپيده بود و محكم چسبيده بودش .......
نازنين به طرفشون رفت و با هاشون روبوسي كرد........خيلي زود با هم ديگه جور شده بودن. به سپيده : گفتم اين چيه دستت گرفتي..... دستم رو بردم جلو كه كيسه رو بگيرم زد پشت دستم و گفت : ف.....ض....و.....لي موقوف. همه زدند زير خنده و منم دستم و كشيدم عقب. نشستيم و ليلا ميز وسط اتاق رو كشيد جلو ي خودش و سپيده ، محتويات كيسه زرشكي روي ميز خالي كردند........ پر بود از بسته هاي قشنگ كوچيك كه به شكل زيبايي كادو شده بود......... نازنين با هيجان و تعجب گفت : اينا چيه سپيده جون........ ليلا پريد وسط حرفش و گفت: عزيز دلم اين كادوهايي كه بچه ها ديشب براي شما آورده بودند. ما براي اينكه گم و گور نشه همه رو جمع كرديم و يه جا گذاشتيم و شب هم با خودمون برديم خونه .......چون ميدونستيم اينجا هيچ چيزي سر جاي خودش نيست.......الان هم آورديم كه با اجازه خودمون بازش كنيم......... سپيده گفت : و البته حق حساب خودمون رو هم بگيريم........همه زدند زير خنده........ من گفتم از كجا معلوم قبلاً اين كار رو نكرده باشين..... حرفم تموم نشده بود كه سه فروند كوسن روي مبل از سه جناح به طرفم پرتاب شد.سپيده ،ليلاو عشقم نازنين........ گفتم نازنين .....تو هم ........ نازنين جواب داد :من عاشقتم......ديونتم ......واسه ات ميميرم.......اما نبايد به آبجي سپيده و ليلا از اين حرفا بزني....... و اينار با سه قبضه پوست پرتقال هدف قرار گرفتم. دستم رو به نشانه تسليم بالا بردم و اعلام پشيماني و ندامت كردم......و به اين ترتيب اولين نزاع جمعي كه چه عرض كنم همه عليه يه نفر خانوادگي به خير و خوشي پايان يافت . و سپيده ، ليلا و نازنين مشغول باز كردن بسته ها شدند. هداياي بچه ها بلا استثنا ً از جنس طلا بود ۱۳۸ سكه پنج پهلوي ۲۱۵ سكه يك پهلوي و ۵ سرويس جواهر........ سپيده وقتي كار باز كردن هدايا و شمارش اونها تموم شد.....گفت : به قول اصفهانيها بدم نيست .......راستش خيلي هم خوبست....... آدم هوس ميكنه شوهر كنه......... باز همه زدند زير خنده . نازنين يه مرتبه مثل طرقه از جاش پريد......جوري كه همه تعجب كردند.......از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه در حاليكه يه بسته كوچيك كادويي دستش بود وارد اتاق شد........ بچه ها بلا استثنا شوكه شده بودند...... نازنين بسته رو جلوي سپيده گذاشت وگفت : اينم باز كن سپيده جون......... سپيده بسته رو گرفت يه كم نيگا كرد...... ليلا پرسيد : اين مال كيه ؟ نازنين رو كرد به من و گفت : اون خانم كه اومد با منو تو دست داد و سلام عليك كرد.......كه بعدش هم رفتيم با هم رقصيديم...... يه لحظه سرم گيج افتاد ........سحر......... سپيده متوجه وضع من شد براي اينكه نازنين متوجه نشه دست نازنين رو گرفت و به سمت خودش كشيد. و يواش يواش شروع كرد به باز كردن بسته و در همين حال زير چشمي مراقب حال من بود....... نميدونم چرا هر موقع ياد سحر ميافتادم پشتم تير ميكشيد......به عمرم از كسي اينجور وحشت نكرده بودم........ به خودم لعنت ميكردم كه چرا اونروز باهاش كل كل كرده بودم....... بسته باز شد و يك سرويس برليان بسيار زيبا از داخلش نمايان شد. همه خيره شده بوديم به اون .خيلي زيبا بود.....خيلي........ وخيلي گران....بي اغراق بالاي پنجاه هزارتومان ميارزيد....... يعني يك برابر و نيم پول ماشين................... سرم دوباره به چرخش افتاد................ از جام بلند شدم و به هواي دستشويي از اتاق بيرون رفتم . بعد از چند لحظه سپيده پيش من اومد و گفت : احمد چت شده..... تو كه اينجوري نبودي........اصلا از تو بعيد....... گفتم : سپي ازش ميترسم..........بد گيريه .....تو خوب نشناختي .....ميترسم زندگيم رو بهم بزنه.........ميترسم....... دستش رو گرفت جلو دهنم و گفت : خيلي خب حالا تمومش كن.......خودت رو كنترل كن ، بعدا در موردش با هم حرف ميزنيم..... نازنين اينجوري تو رو ببينه سكته ميكنه.........برو يه آب به دست و صورتت بزن آماده شو دسته جمعي ميخوايم بريم در بند.......اونجا حالت جا مياد..... بعد خودش رفت يه چيزي از تو ماشينش بياره...... من دست و صورتم رو شستم و به اتاق برگشتم........ديدم نازنين با كمك ليلا داره اون سرويس رو امتحان ميكنه.........خيلي زيبا بود به خصوص تو گردن و دست نازنين ......اما حيف......... به نازنين گفتم : سپي ميگه ميخوايم بريم در بند...... نازنين گفت : اره........ گفتم : پس عزيزم بلند شو آماده شو..........خودم هم رفتم به داريوش و بچه ها يه سري زدم و بعد از تشكر گفتم كه همه مي ريم در بند........ بچه ها هورا كشيدن و بقيه كار ها رو با سرعت به پايان رسوندن و همگي ساعت شش ونيم بود كه به طرف در بند حركت كرديم........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 11:34 توسط کاتب |
|
|
نزديكي هاي چهار بود ، ميهماني به انتهاي خودش نزديك ميشد. كه سپيده تو يك فرصت كوتاه كه نازنين براي انجام كاري به طبقه بالا رفته بود ، خودش رو به من رسوند و در مورد سحر سوال كرد........
كل ماجرا رو براش تعريف كردم.............. بعد من ازش پرسيدم . چي شد رفت ؟ سپيده گفت : من متوجه نگاه هاي اون به تو و حالت كلافگي تو شدم . به همين دليل به طرفش رفتم و بعد از خوش آمد گويي و احوالپرسي به شوخي بهش گفتم : مثل اينكه داماد ما چشم شما رو هم گرفته.............. آخه از موقعي كه اومده چشم ازش بر نميدارين . يك لحظه دست وپاشو وگم كرد و گفت : نه من منظوري نداشتم .......... گفتم : نگاهاتون يه چيز ديگه ميگه.......خيلي سريع به خوش مسلط شد و با لحني جدي پرسيد . شما نسبتي با احمد دارين . با كنايه گفتم : احمد آقا برادر من است . البته مثل برادر.......... با پررويي گفت: آهان پس شما هم پشت خط موندين....... من جواب دادم : شما هر جور ميخواي حساب كن . فقط بدونين اون ديگه صاحب داره ............ اون هم كه حالا كاملا خودش رو پيدا كرده بود ، گفت : صاحب شدن مهم نيست ، حفظ كردنش مهمه................. بايد ببينين ميتونه حفظش هم بكنه..................... گفتم : من اين حرفتون رو رو چه جور تعبير كنم . گفت : هر جور كه دلتون ميخواد. پرسيدم : يعني اين يه اعلام جنگه ؟ جواب داد : من ميخوامش.............. عادت ندارم چيزي رو كه ميخوام از دست بدم......... گفتم : اين دفعه رو بايدعادت كنيد. با عصبانيت پاسخ داد : ميبينيم. بعد با سرعت و بدون خداحافظي مجلس رو ترك كرد. عرق سردي رو پيشونيم نشسته بود...... سپيده گفت : داداشي نترس ما با تو و نازنين هستيم . فقط كمي مراقب باش . گفتم : مسئله خودم نيست . من نگران نازنين هستم...... گفت نگران نباش..... ما هواش رو داريم......نميذاريم آب تو دلش تكون بخور ........ مهمون ها كم كم رفتن و فقط خودموني ها موندن. تا يكم خونه رو جمع جور كنيم ساعت شد پنج و ده دقيقه و اسه همين هر كسي يه گوشه براي خودش جايي درست كرد و آماده استراحت شد . ليلا و سپيده هم ، هر كاري كردم كه بمونن . نموندن و با هم رفتن خونه سپيده كه زياد دور نبود. من و نازنين هم به اتاق خودمون رفتيم تا بعد از يك روز شلوغ ، پر كار و خاطره انگيز استراحتي داشته باشيم....... نازنين از زور خستگي خيلي زود خوابش برد . اما من همه اش توي ذهنم حرفاي سحر كه به سپيده زده بود چرخ ميزد و نميذاشت بخوابم ........... با خودم فكر ميكردم.....چه نقشه اي ممكن براي بر هم زدن زندگي ما توي كله اش داشته باشد....... يه لحظه با اين فكر كه مبادا بتونه من و نازنينم رو از هم جدا كنه رعشه به اندامم افتاد.......... چشمام رو بستم...........سرم رو توي دستام گرفتم...........مدتي با پريشاني در همين حالت بسر بردم تا بالاخره خوابم برد...... ساعت دونيم بعد از ظهر بود كه از سر و صداي بچه ها كه مشغول مرتب كردن خونه بودن بلند شدم . نازنين كنارم نبود.......بي اختيار با صداي بلند فرياد زدم : نازنين...............نازنين سراسيمه خودش رو به من رسوند و گفت : چي شده عزيز دلم........بعد خودش رو به من رسوند و من رو بغل كرد و ادامه داد ، چي شده كابوس ديدي ؟......... خجالت كشيدم........گفتم نه ........ بلند شدم ديدم نيستي نگران شدم. من رو بوسيد و گفت : عزيز دلم تو همه چيز من هستي . بدون تو كجا دارم برم....... و دوباره من رو بوسيد ....بوسه اي گرم و طولاني كه همه اضطرابهاي ديشب رو از تنم بيرون كشيد و به يك آرامش عميق تبديل كرد . نيم ساعتي در حاليكه همديگر رو محكم بغل كرده و روي تخت دراز كشيده و همديگر رو ميبوسيديم ، كه سر و كله داريوش فضول پشت در اتاق پيدا شد و گفت : بابا يك كم از دل درداتون رو .....چي ببخشين......درد و ودلاتون رو بذارين براي بعد.......نهار يخيد.......يعني يخ كرد........ بلند شديم و به طبقه پايين رفتيم و به بچه ها پيوستيم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 11:34 توسط کاتب |
|
|
مامان و بابا قرار بود شب رو خونه دايي اينا بمونن .
براي رسوندن اونها تا تجريش رفتيم. مامان ازمن خواست كه كمي ديرتر به مراسم بريم . و توضيح داد معمولا عروس و داماد كمي ديرتر به مراسم جشن ميرن كه همه ميهمانان آمده باشند. من هم پذيرفتم و براي اينكه كمي استراحت كرده باشيم و آماده ميهماني كه تا نزديكي هاي صبح طول ميكشد با شيم با نازنين به اتاقمان رفته و كمي كنار هم دراز كشيديم. هردو بر اثر خستگي ، خيلي زود خابمون برد . ساعت نه بود كه مامان اومد صدامون كرد. بلا فاصله از جا بلند شديم و بعد از شستن دست و صورت آماده رفتن شديم وقتي پايين رفتيم ديدم مامان منقل اسفند بدست دم در منتظر تا براي ما اسفند دود كنه به هرصورت ما رو از زير قران رد كردند و مشتي اسفند بر آتش ريختند. بعد از آن بود كه ما اجازه پيدا كرديم از خونه خارج بشيم . بنا به سفارش مامان بدون عجله و خيلي آرام به طرف خونه حركت كرديم .ساعت ده و بيست و هشت دقيقه بود كه به خونه خودمون رسيدم تا ما ماشين رو پارك كنيم. و پياده بشيم سر وكله سپيده و ليلا پيدا شد. بيرون امده بودن و دوتا دستمال تيره هم همراهشون بود.... سپيده گفت امشب نوبت ماست چشماي شما دوتا رو ببنديم...... گفتم سپيده....آخه.... حرفم رو قطع كردو گفت: آخه... ماخه.... من سرم نميشه همين كه گفتم. بايد چشماتونو ببنديم. ناچار پذيرفتيم................. چشماي هردوتامون رو بستن ، بي اختيار ياد شب نامزديمون افتادم.باخودم گفتم : ما كه از اين چشم بندي بازيها كه بدي نديديم . بزار ببينيم امشب چه خيري پشت اين چشم بستن وجود داره...... ما رو كور مال كور مال بردن تو خونه . وقتي وارد شديم همه دست ميزدن . مارو وسط خونه و در حاليكه دست هم رو گرفته بوديم رها كردن در همين حال يكدفعه همه ساكت شدندو اركستر شروع به نواختن كرد. اورتور آه اي رفيق بود........... اورتور كه تموم شد صداي ستار تو گوشم پيچيد. آه اي رفيق..... آه اي رفيق...... از چه فراموش كرده اي.. چشم بند خودم و نازنين رو در آوردم و حسن رو ديدم كه داره براي من و نازنين ميخونه...... يه لحظه تو چشماي نازنين نگاه كردم . برق عشق و شور از توي چشماش به همه جونم دويد . اونو بغل كردم و رقصيديم. درست انتهاي آهنگ حسن ............ ابي شروع كرد.. نازي نازكن كه نازت يه سرو نازه. نازي نازكن كه دلم پر از نيازه..... شب آتيش بازي چشماي تو يادم نميره مجلس حسابي گرم شده بود ومن و نازنين از مجلس داغ تر. و همه اينا با برنامه ريزي سپيده و ليلا انجام شده بود. بعد از تمام شدن آهنگ ابي با نازنين به طرف ستار و ابي رفتم و ضمن روبوسي با هردو شون از اينكه محبت كرده بودن و به جمع ما اومده بودن تشكر كردم. ستار بعد از روبوسي وتبريك گفتن عذر خواهي كردو گفت ، چون برنامه از پيش تعيين شده داره بايد بره . اما ابي موند. مجددا ازش تشكركردم تا دم در بدرقه اش كردم . در اين زمان ليلا پشت ميكرفون رفت و گفت : حالا نوبت آهنگهاي شاد براي رقصيدن . و اركسترش بلا فاصله شروع كرد به نواختن ...... ديگه كسي به كسي نبود همه ميزدن وميرقصيدن و تو هم ميلوليدن. من و نازنين براي استرحت به جايي كه برامون درست كرده بودن رفتيم و نشستيم.......... چند لحظه اي از نشستن مون نگذشته بود . كه چشمم افتاد به سحر كه داشت آروم و با وقار به طرفمون ميومد . راستش ته دلم به جوشش افتاد.......حس خوبي نداشتم .........وقتي نزديك ما رسيد .سلام كرد و دستش رو به طرف نازنين دراز كرد و با ادب اما كنايه گفت : پس نازنين جون كه دل شما رو تسخير كرده ايشون هستن.......... نازنين لبخندي معصومانه زد و كمي سرخ شد......... سحر ادامه داد : بهت تبريك ميگم نازنين جون خوب شكاري رو زدي . نازشست داري . جعبه اي از توي كيفش در آورد و به نازنين داد و مجددا تبريك گفت و بعد از دست دادن دوباره با نازنين دستش رو به طزف من دراز كرد. از روي ادب دستم رو جلو بردم و باهاش دست دادم............وقتي دستم توي دستش قرار گرفت ، محكم اون رو نگهداشت . به گونه اي كه نميتونستم دستم را از دستش جدا كنم. دستش پر از حرارت بود احساس ناخوشايندي بهم دست داده بود.مستقيم تو چشمام خيره شد و با نگاهش بفهم فهموند كه من رو ميخواد و آماده است تا براي بدست آوردنم با هركس و هرچيزي بجنگه............ ترس همه وجودم رو گرفته بود . خوشبختانه نازنين اونقدر از مراسم هيجان زده شده بود كه متوجه اين ماجرا نشد...... من به سختي دستم رو از دستش بيرون كشيدم و دست نازنين رو گرفتم و به هواي رقصيدن از اون دور شدم.......... تمام تنم ميلرزيد..............تا بحال اين همه در خودم احساس ضعف و ترس نكرده بودم .................. از دور ميديدم كه همه جا مارو زير نظر داره هر طرف ميچرخيدم روبروم بود و مستقيم توي چشمام نگاه ميكرد................... نميدونستم براي فرار از دست لهيب آتش موجود تو چشماي اون بايد چيكار كنم و به كجا پناه ببرم................. شبي كه بايد برايم خاطره انگيزترين شب زندگيم باشه داشت برام به يك كابوس بدل ميشد. در اين زمان نميدونم چه اتفاقي افتاد سپيده به طرف سحر رفت و با او سرگرم گفتگو شد.............. بعد از دقايقي ديدم كه سحر مجلس رو ترك كرد .بدون اينكه خدا حافظي بكنه ............ نفس راحتي كشيدم............ حالت خفگي كه به هم دست داده بود كم كم از بين رفت و بعد از نيم ساعت و در هياهوي مهمون ها كاملا گم شد............. حس ميكردم اين ماجرا به اين سادگيها تموم نخواهد شد.................. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:34 توسط کاتب |
|
|
بالاخره پنجشنبه موعود از راه رسيد . همه چيز آماده و مهيا بود براي آغاز يك زندگي خوب و شيرين...... صبح ساعت ده نازنين و مامان رو بردم خونه دايي اينا . چون قرار بود با زن دايي برن آرايشگاه........ مامان از خوشحالي رو پاش بند نبود . دايم به شيوه خودش قربون صدقه ما دوتا ميرفت . بالاخره رسيديم ، اونا رو پياده كردم و براي ساعت دو نيم بعد از ظهر جلوي آرايشگاه قرار گذاشتيم......... من هم رفتم كه به كارهاي خودم برسم. اول رفتم كارواش . دادم تو و بيرون ماشين رو حسابي شستن و برق انداحتن. بعد رفتم آرايشگاه . اونجا با داريوش قرار داشتم ، وقتي رسيدم ديدم نشسته و داره اصلاح ميكنه . وقتي وارد شدم هوشنگ به استقبالم اومد و مجددا بهم تبريك گفت و من رو برد نشوند رو صندلي و كارش رو شروع كرد . يكساعت و نيم با موهاي سرم ور رفت و آخر سر اونارو شست ، سشوار زد و مدل داد . بعد هم گفت : احمد جان ديگه هر كاري بلد بودم كردم. نگاهي كردم ديدم واقعا سنگ تموم گذاشته .يك اصلاح كامل و بي نقص. داريوش كه كار اصلاح سر وصورتش تموم شده بود و روي صندلي انتظار نشسته بود ،گفت: الحق كه شاهكار كردي آقا هوشنگ . من مونده بودم اينو جونور رو چه جوري به مهمونا نشون بدم كه نترسن. درحاليكه از روي صندلي بلند شده بودم به طرفش رفتم و گوشش رو گرفتم و گفتم : بزغاله بازچونه تو به كار افتاد....... درحاليكه سعي ميكرد گوشش رو آروم از لاي انگشتاي من بكش بيرون گفت : بابا شوخي كردم . فيل مرده و زنده اش صد تومنه. شما اجل بر اين حرفا هستي...... يه ذره گوشش رو پيچوندم و گفتم چه غلط ها لغت هاي قلمبه سلمبه ياد گرفتي . با زبون بازي گفت : ما شاگرد مكتب خونه شما هستيم . قربان..... همه خندشون گرفته بود از حرفاي اون . هوشنگ گفت : احمد آقا من ضامن. گوشش رو ول كردم و گفتم....فقط محض خاطر هوشنگ خان. داريوش گفت: ما كوچيك هوشنگ خان و اون قيچي تيز گوش برش هم هستيم . بعد به رفت طرف و هوشنگ رفت و شروع كرد به ماچ كردن اون و گفت : اينم براي اثبات ارادتمون به ايشون. در همين حال دست كردم تو جيبم و يه پك اسكناس صد توماني از جيبم در آوردم كه بدم هوشنگ ، كه دستم رو گرفت و به طرف جيبم برگردوند و گفت : مطلقا از اينكارها نكن كه ناراحت ميشم. اين رو ميهمون مني......... گفتم : آخه نميشه كه ، اينجور موقع ها رسمه كه شيريني هم ميدن.......نه اينكه پول هم نگيرن....... گفت : رسم و رسوم جاي خودش من دوست دارم امروز رو مهمون من باشي . شيريني هم ميخواي بدي دم شما گرم . يكي از بچه هارو ميفرستيم شيريني ميخره و مياره . اما اصلاح رو دوست دارم مهمون من باشي . بعنوان هديه عروسيت. ديدم اصرا بي فايده است.همون صد تومن رو دادم دست شاگرد هوشنگ و گفتم :امروز همه بچه ها نهار مهمون من هستند ميري هركي هرچي ميخوره براش ميگيري. بعد هم از هوشنگ به خاطر زحمتي كه كشيده بود تشكر كردم و با داريوش زديم بيرون و بطرف آرايشگاهي كه نازنين اينا رفته بودن حركت كرديم. يك ربع زود رسيده بوديم . خبر داديم كه رسيديم و پشت در منتظريم . بعد از نيم ساعت مامان و نازنين و زندايي از در آرايشگاه اومدن بيرون در حاليكه نازنين مثل ماه شده بود . چند لحظه محو تماشاي نازنين شده بودم . كه مامان گفت : وقت براي تماشاي اين فرشته خوشگل زياد داري .حالا بريم كه روده كوچيكه بزرگ رو خورد. خيلي خجالت كشيدم ........نازنين هم سرش رو انداخته بود پايين ، صورتش از شرم سرخ ، سرخ شده بود. هيچي نگفتم : سوار شدم و راه افتاديم. مامان تو راه يه كم سر بسر داريوش گذاشت و داريوش هم مطابق معمول كم نياورده و بلبل زبوني ميكرد. بالاخره رسيديم خونه ، تا زندايي در رو باز كرد . اردشير و اشكان كه با بابا اومده بودن خودشون رو به ما رسوندن وخيره شدن به ما. اردشير گفت : داداشي چقدر خوشگل شدين......هم شما هم زنداداش. گرفتمش ، يه ماچش كردم و گفتم : داداشي چشمات قشنگ مي بينه . در حاليكه محكم خودش رو به پاهاي من چسبونده بود با هم به اتاق رفتيم . بابا و دايي جان نشسته بودن و حرف |